تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
رهایی ذهن...
رفتم... این بار هم من پا پیش گذاشتم... رها کردم ذهن رو.. ذهن خودم.. ذهن او... و نتیجه گرفتم..

اون همکلاسی گمنام که نوشته بود برو و بشو مشاور او.. لابد حتما از چند و چون قضایا باخبر بود...

چقدر زیباست حس سبک بودن.. حس اینکه بتونی و تونسته باشی به یک زندگی... به یک زنده... امیدی دوباره ببخشی...

خدایا شکرت

پ.ن: ندارد.........

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:13 توسط قهوه چي /

ذهن بيمار...

ذهنت داره توي آتيش جلز ولز مي كنه.. قلبت داره از توي دهنت مي زنه بيرون.. مي خواي بري جلوي چشمش بشيني و بگي آخه چه مرگته؟؟ آخه دردت چيه؟؟ چرا داري خودت و زندگيت رو داغون مي كني؟؟... بارها خواستم برم سراغش اما يه چيزي جلوم رو گرفته.. بارها شده براش كارايي كردم كه هيچ وقت خودش نفهميده چقدر به نفعش بوده.. بارها "مردونگي" به خرج دادم براش.. به معناي واقعي كلمه.. اما هيچ وقت نفهميده.. ذهنش رو سرشار كرده از يه عالمه كينه و سياهي و نفرت.. بعد نشسته پشت ديوار اينهمه سياهي هي داره خودخوري مي‌كنه.. اونوقت من.. از اين طرف هي دارم با مناسبت و بي مناسبت از دور كمكش مي‌كنم.. سعي مي كنم باهاش مهربون باشم.. به زور مي برم مي گردونمش.. مي شينم كنارش و هرچي بلدم بدون ريا و بي غرور بهش ياد ميدم.. هلش ميدم كه حركت كنه و بره جلو.. ولي اون فكر مي كنه دارم تحقيرش مي كنم.. اون فكر مي كنه اگر من كاري بلدم و دارم توي كار خودم پيشرفت مي كنم يا احيانا حركت مي كنم.. به معناي عقب افتادن اون از دنياست.. يكي نيست بهش بگه خوب احمق تو هم پاشو حركت كن.. پاشو از اين بزن جلو.. تا نشه آينه دقت.. مي دونم.. مي دونم مشاوراي اصلحي نداره.. مي دونم يه مشت آدم تنگ نظر دور و برش هستن كه به جاي اينكه كمكش كنن از ته چاه بياد بيرون بيشتر هلش مي دن اون تو.. مرتب از من هيولايي براش مي سازن كه دارم بهش ضربه مي زنم.. ولي گناه من چيه اين وسط؟؟ .. آخه بي مرام من كه بي ريا و خالصانه دارم بهت محبت مي كنم.. من كه تا حالا پشت سر تو حتي حرفي عليه تو نزدم.. من كه حتي اگر كسي درباره تو بد بگه مي زنم توي دهنش.. هركس مياد درباره اين رفتارهاي زشت تو .. عنق بودنهات.. زانوي غم بغل گرفتنهات جلوي مردم.. مرتب سردرد داشتن هات حرفي بزنه .. مي گم نه.. اينطور نيست.. خوب طفلك بيماره.. افسرده است.. كسي رو نداره.. شماها بهش محبت كنين.. اما نه.. دستم نمك نداره.. اينو ديگه اينبار به وضوح ديدم... توي اين دور روز كه ديگه رسما اين حرفا رو درباره من زدي.. بارها خواستم بيام.. بيام رو در رو باهات حرف بزنم.. تومنو مي شناسي.. پشت سر كسي حرف نمي زنم.. اونقدر شهامت دارم كه اگر با كسي مشكل داشته باشم. ميرم صاف مي شينم جلوي چشمش و حرفم رو تمام و كمال بهش مي زنم.. نهايتش اينه كه يا من اشتباه مي كردم و اون منو مجاب مي كنه و من عذرخواهي مي كنم.. يا اينكه اون به اشتباهش پي مي بره و مشكل حل ميشه... يا اينكه هرچي بينمون بوده تموم ميشه و اينهمه حرف و حديث باقي نمي مونه... اشتباه از منه.. از مني كه صاف و صادقم.. از مني كه سياست ندارم.. شيله پيله ندارم.. كي گفته صاف و صادق بودن خوبه؟؟؟ آدم اين دوره و زمونه بايد هزارچهره داشته باشه.. مثل تو.. نه؟؟ ميايي براي من كادوهاي چنان چنان مي خري؟؟؟ هديه هاي فلان فلان به من ميدي... اونوقت توي ذهنت روز به روز داري غده سرطاني تنفر از من رو رشد ميدي.. اينا رو اينجا نوشتم... كه اگر يه روز و روزگاري ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اومدم تو روت وايسادم و گفتم اون نگفته هاي ناگفتني رو.. پيش خودم شرمنده نباشم كه كاش بهت بيشتر فرصت ميدادم.. هرچند مي دونم حتي اونقدر بزرگ نشدي كه بتوني اين حرفا رو بخوني يا بفهمي...

اما از شمايي كه دوستان من هستيد در اين دنياي مجازي.. مي خوام كه براش دعا كنيد.. دعا كنيد كه يه كم ذهنش بازتر بشه.. اين گره هاي كور رو از روحش پاك كنه... من كه ديگه بريدم... تا به حال در عمرم نشده كه در مقابل يك نفر اينهمه صبوري داشته باشم...

پ.ن: براي مادرانم هديه هاي خوبي گرفتم.. خودم هم يه هديه بسيار ويژه دريافت كردم... ممنونم مهرانم...

قهوه چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:15 توسط قهوه چي /

كادوي روز مادر...

روز مادر نزديكه... يعني يك هفته ديگه.. سه شنبه آينده روز مادره... روز زن...

مطمئنم اكثر قريب به اتفاق اونايي كه دارن اين سطور رو مي خونن، حتي براي يك بار هم كه شده انشا، نثر يا نظمي درباره مادر تا حالا از خودشون در كردن... انشاي مادر، يه چيزي تو مايه هاي موضوع تكراري علم بهتر است يا ثروت شده.. اما از همه ابعاد قضيه كه بگذريم.. از بعد مهم و اساسي كادوي روز مادر كه نمي تونيم بگذريم!!!

افرادي كه بايد كادوي روز زن يا روز مادر رو بگيرن به دسته هاي زير محدود مي شن.. مي خوام يه كالبد شكافي بكنيم ببينيم آدماي مختلف در نقش هاي مختلف چه واكنش هايي دارن...

اول از همه همسر.. آقاي خونه اولين و مهمترين فرديه كه بايد كادوي روز زن رو تهيه كنه.. حالا كاش فقط جريان مال خودش بود.. اگر بچه كوچيك يا مدرسه اي هم داشته باشه.. بايد پول كادوي بچه ها رو هم حساب كنه...(البته مزخرفتر از اين نيست كه مجبور باشه پول كادوي روز پدر رو به بچه اش بده كه!!!)... اگر تازه اول ازدواج باشه كه هيچ.. بيچاره است، عروس خانوم رو بايد جلوي خانواده درآورد.. يعني بايد اولين كادوي روز زن يه جورايي چشم عذرا خانوم اينا همسايه بغل دستي رو هم دربياره...

دوم فرزند ذكور.. پسرها معمولا با دوست دختراشون يا احيانا همسرانشون مي رن خريد.. اونايي رو كه با همسرشون ميرنخريد مي ذاريم بمونه واسه بخش عروس خانواده... اما اونايي كه با دوست دخترشون يا احيانا خواهرشون!!! ميرن خريد.. از يه طرف پول زيادي در بساط ندارن.. از يه طرف نمي خوان جلوي دختره كم بيارن.. تازه بايد براي خانوم هم يه چيزي بخرن.. دختره نه هنوز زنشه.. نه مادرش.. اما مجبوره براي اون هم بخره...

سوم دختر خانواده... دختر خانوم ها معمولا خودشون تنها يا با پدرشون ميرن خريد.. اگر بخوان لباس بخرن.. معمولا يه رنگ و مدلي مي خرن كه خودشون بتونن بعدا ازش استفاده كنن.. از طرف پدر جان هم يه ادكلون مي خرن براي مادره تا خودشون استفاده كنن...

چهارم عروس خانواده... عروس خانواده نقش مهمي در كادوهاي روز مادر بازي مي كنه.. چون هم بايد كادو براي مادر خودش بخره.. هم براي مادرشوهر.. و هم اينكه يه كادو از شوهر محترم دريافت كنه.. حالا دختره هر سال براي مامانش چيزي نمي خريدها.. اما امسال گير داده كه نه.. من جلوي مامانم آبرو دارم.. وقتي براي خريد ميره.. اگر خيلي با انصاف باشه بايد يه جور بخره.. ولي عموما براي مادرشوهر يه جنس 5 هزارتومني مي خره براي مادر خودش يه كادوي 20 هزار تومني.. اگر هم خيلي زرنگ باشه تنها ميره خريد كه به شوهره بگه هر دو رو به يه قيمت و هر كدوم رو 30 هزار تومن خريده كه اين وسط يه چيزي هم به خودش بماسه...

پنجم... نوه ها هستن كه بايد براي مادربزرگا هم كادو بخرن.. اين ديگه خيلي زور داره به خدا.. البته كادوي مادربزرگا يا معمولا يه چادر نمازه يا جانماز و سجاده يا اگر خيلي ژيگول باشن يه روسري....

اما گروه ششم.. اونايي هستن كه عادت دارن براي خانوم بزرگ فاميل (محض خودشيريني) كادوي روز زن مي خرن.. يه خانومي دوست مامانمه.. هر سال براي خواهرشوهرهاش كه خيلي سن دار هستن كادوي روز زن مي خره.. يكي نيست بگه بابا خود شيرين عروس... بابا عسل...

يه گروه هفتمي هم هستن.. تو خانواده هايي كه آبجي خانوم دارن.. (يعني خواهر بزرگتر كه جاي مادر خانواده رو داره) .. همه براي آبجي خانوم هم كادو مي خرن.. كادوي آبجي خانوم معمولا يه پارچه زيبا يا يه ظرف و ظروف كريستاله..

مهمترين و بيشترين كادوهايي كه اين روزها رد و بدل ميشه:

گل.. شيريني... طلا و سكه.. بلوز... دامن.. پارچه چادري.. پارچه لباس... ظرف و ظروف... وسايل آشپزخانه... عطر و اودكلون.. و ... خلاصه اينكه اين روزها توي مغازه ها شلوغ شلوغه.. جاي سوزن انداختن نيست.. فروشنده ها هم دوباره هر چي بنجول داشتن مي ريزن بيرون و روز سه شنبه غروب ديگه بايد ته مغازه ها رو جارو كني...

اما خداييش يه كم فك كنين ببينين براي روز پدر چي ميشه كادو خريد... لباس زير و جوراب كه ركن هميشگي كادوهاي روز پدره.. بعدش يا پيراهن مردانه.. يا شلوار .. يا اگر خيلي بخوان باباهه يا شوهره رو تحويل بگيرن.. يه ست كيف و كمربند يا نهايتا يه ادكلونه... اي بيچاره باباها....

پ.ن با ربط: اوه اوه.. امسال نقش من درباره روز مادر يا روز زن.. خيلي گسترده شده.. براي اولين بار بايد برم براي مادرشوهر جان خريد روز زن.. اي خداااااااااا.. حالا بخوره توي سرم.. مامان جانم گير داده كه اگر امسال از سالهاي قبل كمتر براش كادو بگيرم كشته منو.. منم كه هر سال زير 50 تومن براي مامانه كادو نمي گرفتم.. اخه چطور دلم مياد براي قوم شوهر هم همينقدر هزينه كنم؟؟ تنها راهي كه به فكرم رسيده اينه كه به همراه همسر محترم براي مامان هردومون توي يه مايه هاي قيمتي خريد كنيم .. بعد دوباره من سوايي براي مامانم خودم يه كادو بخرم بلكتم زنده بذاره منو...

پ.ن بي ربط: مي گما.. امسال با اين گروني برنج و چايي و قند و نمك.. بد هم نيست به جاي كادوي روز مادر يه گوني 20 كيلويي برنج بخريم...

شماها چه نقشي رو قراره در روز مادر ايفا كنين.. اصولا براي ايفاي درست ودقيق اين نقش... نقشه اي توي ذهنتون دارين؟؟؟؟

قهوه چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:16 توسط قهوه چي /

سفرنامه بنت الخبر
این بار رفته بودم شیراز... شهر شعر و گلاب و شراب.. اردوی دانشجویی سال اول دانشگاه به شیراز این شهر و به یکی از خاطره انگیزترین و رویایی ترین شهرهای زندگی من بدل کرده.. فقط حیف که تنها بودم.. ساعت ۴ عصر رسیدم به هتل و ۶ برای دیدن از بازار وکیل بیرون اومدم.. تا حدود ۸ شب توی بازار می گشتم اما سردرد وحشتناک نذاشت بتونم شب زیبای حافظیه رو تجربه کنم... مجبور شدم در تنهایی وهم انگیزی تمام شب رو توی اتاق هتل بگذرونم..

صبح اما به پالایشگاه رفتم و تا ساعت ۴ عصر درگیر مصاحبه و عکس و ... بودم.. بعد از فراغت از کار حدود ساعت ۵ به ارامگاه سعدی رفتم و از اونجا هم راهی حافظیه شدم.. این بار هم حافظ در حقم جفا کرد و نداد جوابم رو اونطور که باید و شاید و اون میزان که شایسته میهمان نوازی هست...

شب طبق معمول اونقدر معطل کردم که نزدیک بود دیر به پرواز برسم..

۱- یک روز و نصفی توی هتل موندن.. به علاوه دو وعده شام به همراه دو بار استفاده از سرویس هتل مجموعا شد مبلغ ۱۷۰ هزار تومن... عجب نامردایی هستن...

۲- شیرازی ها عموما عین خود من تنبل و وارفته هستن.. راننده تاکسی شیرازی می گفت اینجا مردم به خوابشون بیشتر از کاسبی اهمیت میدن.. شهر به این توریستی ساعت ۵ عصر همه مغازه ها بسته بود و پرنده پر نمی زد.. تازه از غروب به بعد مغازه ها باز می کنن و تا نیمه شب باز هستند...

۳- فالوده شیرازی اگر خواستید بخورید به نصیحت من گوش کنید.. یا برید فالوده سعدی (ابتدای ورودی آرامگاه سعدی) با از فالوده شیرازی جنب ارگ کریم خانی بخورید.. بقیه اش فاجعه است... اونقدر شیرینه که روم به دیفال پی پی تون هم شیرین میشه...

۴- اگر شیراز یه کم آب و هوای بهتری داشت قطعا این شهر رو برای زندگی انتخاب می کردم.. ارزونی بیداد می کنه.. یکی از پرسنل خدماتی شرکت توی پالایشگاه تا یک ماه دیگه عروسی داره.. می گفت یه آپارتمان ۱۲۰ متری اجاری کرده.. ۷ میلیون پیش.. ماهی ۶۵ تومن اجاره.. مفته به خدا...

۵- در راستای بند قبل: اینجا از خونه مون تا فرودگاه ۶ هزار تومن کرایه آژانس دادم.. اونجا از فرودگاه تا هتل ۳ تومن.. از هتل همای شیراز تا مقبره سعدی (به اندازه مثلا از ولیعصر تا ونک اونم نه اینقدر مستقیم) همه اش ۳۰۰ تومن شد کرایه ام.. از خوشحالی می خواستم راننده رو ماچ کنم... هر مسیر مستقیم توی شیراز یه کورس حساب میشه.. هر کورس هم بین ۷۵ تا ۱۰۰ تومن کرایه شه... راننده تاکسی های تهران خجالت بکشن..

۶- یه دریاچه چسبیده به شهر شیراز بود.. نمی دونم اسمش چیه.. شاید بختگان بود اسمش.. دریاچه نمک بود.. و بسیار بزرگ.. از بالا توی هواپیما که نگاه می کردی.. یه تیکه بزرگ زمین سرخ سرخ می دیدی.. دور اون تیکه بزرگ شوره زار شده بود و دریاچه به کل خشک شده بود.. نمی دونید چه صحنه رقت انگیزی بود.. از توی هواپیما داشتم به آقای درویش و مهار بیابان زدایی یا بیابان زایی یا یه چیزی توی این مایه ها فکر می کردم..

۷- چیه نشستین منتظر بقیه اش هستین؟؟؟ خوب خودتون پاشید برید شیراز دیگه.. وا .. چه توقعا دارن از آدم..

پ.ن بی ربط: از قهوه چی اعظم به مشتی ماشاالله از قهوه چی اعظم به مشتی ماشاالله... دیشب خوابت رو دیدم.. واقعا دمت گرم.. نه بابا اصلا دمت جوش جوش.. چهار نفر بودیم با یه بچه.. از یه راه سخت و مسافرت طولانی برمی گشتیم که توی شهر کرمانشاه به تو برخورد کردیم.. تو خونه ات رو به ما دادی.. با همه امکانات.. یه ظرف بزرگ هم گوشت چرخ کرده پیاز زده و حاضر برای کباب کردن و یه عالمه گوجه فرنگی سرخ سرخ برامون گذاشته بودی.. خلاصه اینکه خیلی توی خواب شرمنده ام کردی.. کلی فکری شدم از دیشب تا حالا که چرا خواب تو رو دیدم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

پ.ن باربط: بابا بی خیال تعطیلی... من دیگه مسافرت زده شدم.. توی این یک ماه به اندازه تمام عمرم سفر رفتم.. حالا این همسر محترم گیر داده که توی تعطیلات هم بریم سفر.. عجب گیری افتادیما...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور  

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:25 توسط قهوه چي /

حق حساب..
دوباره رفته بودم سفر.. چقدر حال میده آدم ظرف یک ماه دو سه بار بره سفر...
جای همه تون خالی.. آب و هوا که معرکه بود.. رفیق باب و همسفر خوب هم داشتیم و خلاصه همه چیز بر وفق مراد بود...
رفته بودیم سرعین... 5شنبه ظهر راه افتادیم شب رسیدیم.. یه سوئیت دو خوابه اجاره کردیم فقط 13 هزار تومن.. یارو می گفت توی ایام عید همین سوئیت رو داده شبی 80 هزار...
فرداش رفتیم آستارا... اونجا هم یه ویلای دو خوابه رو به دریا گرفتیم شبی 20 هزار.. اینجا هم برای شب عید و ایام تابستون بالای 50 تا 100 قیمت میدادن...
سرعین اگر رفتین حتما کباب کوبیده رستوران هتل مرمر رو از دست ندین.. تووووپ بود.. دو وعده پشت سر هم خوردیم..
حالا البته نمی خواستم سفرنامه بنویسم.. یه جریانی پیش اومد که دو روزه من هنوز تو کفش موندم.. گفتم بیام اطلاع رسانی کنم بلکه با کف شوماها بشه یه حمام کف راه انداخت...
توی راه برگشت.. بعد از گردنه حیران و در جاده رشت.. همسر محترم در کمال آرامش، سر یه پیچ تند یه سبقت کاملا غیرمجاز و البته خطرناک گرفت.. البته اون طرف رو دید داشتیم و تا فاصله 500 متری هیچ ماشینی نبود... اما منطقه نافرمی بود.. هنوز 30 ثانیه از جریان نگذشته بود که دیدیم بنز پلیس با سرعت مرگ آسا از ته جاده پیچید و اومد پشتمونو متوقفمون کرد.. هرچی فک کردیم که این پلیسه از کجا پیداش شد عقلمون به جایی راه نداد...
با خودم گفتم .. حالا خوبه حداقل اینقدر تبلیغات می کنن که امسال راهنمایی و رانندگی همه جا مراقبه تا ملت سفر به سلامت برن حرفشون چرت نبوده!!... البته ترس برمون داشته بود که نکنه ماشین رو بخوابونن...
هیچی مادر... جونم براتون بگه همسر محترم مدارک و گواهینامه رو با ترس و لرز برد خدمت جناب ستوان یکم.. سن و سال بالای 45 یا 50 رو داشت.. یه افسر جوون هم همراهش بود.. بعد از چند دقیقه اومد سمت ماشین و از کیف پولش 5 هزارتومن برداشت.. گذاشت لای کارت ماشین و گواهینامه و رفت طرف ماشین پلیس.. منو میگی .. هرلحظه منتظر بودم یارو با چک و لقد بیافته دنبال مهران و به جرم رشوه به مامور دولت حبسش کنه... اما مهران جان با لبی خندان اومد توی ماشین نشست...
می گفت افسره کلی صغری کبری چیده که باید ماشینت رو بخوابونم.. گواهینامه ات هم باطل... دو هفته کلاس آموزشی میری و این حرفا.. مهران گفته من برم سمت ماشین و برگردم.. یارو دوزاریش افتاده.. آروم گفته.. "اما اینطوری که ضایع میشه.. آبرو ریزیه.." مهران هم گفته آخه کیف پولم تو ماشینه و خلاصه طرف رو با 5 تومن خرید..
خوب تا اینجای ماجرا هیچ رخداد محیرالعقولی اتفاق نیافتاده و از این صحنه هرکدومتون هزاران بار توی همین مملکت خودمون دیدین... آما جریان اینجا شروع شد که یهو ما دیدیم یارو افسره .. بلندگو رو گرفته دستش داد میزنه وسط جاده و این جملات زیبا رو از خودش بلغور می کنه:
"این آقا مهران ما رو تشویق کنین از این به بعد توی جاده بیشتر سبقت بگیره.. تندتر بره!!!!!...."
آقا ما رو می گی دیگه کف بالا آوردیم از اینهمه جسارت و پررویی.. مردک با 5 تومن داشت برامون پشتک بارو می زد... بعدش هم همونطور از پشت بلندگو داد می زد:
"از اینجا تا تونل رو 90 یا 95 بیشتر نرین... بعد از تونل پلیس ایستاده.. بعد از اون دیگه راحت برین جلو.. هیچ خبری نیست تا رشت.. هرچی می خواین تند برین!!!!!!..."

برای مملکتمون متاسفم.. برای نیروی انتظامی و هر کوفت و زهرماری که توش هست متاسفم.. متاسفم که چرا نباید یه مامور دولت اونقدر تامین باشه که به جای رشوه گرفتن پی در پی.. قانون رو اجرا کنه تا کسی جرات نکنه خلاف کنه... یاد اون خاطره پروانه افتادم که یه بار توی بلاد کفر از چراغ قرمز رد شده بود براش دادگاه مدنی گذاشته بودن.. اونوقت ما .. ای بابا... چاییتون رو بخورین مادر...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane