تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
امنیت در جنگل!!!
1- توی شهری زندگی می کنیم که قوانین جنگل حاکمه... همون جریان بخور تا خورده نشی... قانون بقا..
توی مملکتی زندگی می کنیم که هر کس به فکر خودشه و فقط دنبال اینه که حزب و رسته ودسته خودش رو نگهداره .. حتی اگر شده به قیمت چاپیدن ملت و به قیمت زیرپا له کردن هزاران و صدها هزار آدم بیچاره...
توی دنیایی زندگی می کنیم که یه ذره امنیت روانی خرجش میلیون ها دلاره .. برای اینکه فک کنی می تونی آسوده باشی.. باید یه جزیره برای خودت بخری و براش هزارتا مامور و نگهبان بذاری و از همه موجودات روی زمین دوری گزینی تا بلکه لحظه ای احساس ارامش و امنیت بهت دست بده...
حالا توی این هاگیر و واگیر و وانفسا... برای یه لقمه نون ملت افتادن به جون هم...
راننده های خطی رو دیدید؟؟ تا حالا دقت کردید هربار سر یه خیابون ایستادید که خط مسافربر داره مثلا، چه دعواییه سر یه نفر مسافر مثلا 200 تومنی؟؟!! چه فحش های رکیکی که رد و بدل میشه و نمیشه... چند بار مجبورید از ماشین این یکی پیاده بشید و سوار ماشین اون یکی که نوبتش زودتر بوده؟
بازاری ها رو دیدید؟؟ برای اینکه یه جنس رو دو هزار تومن گرون تر بفروشن چطور جون بچه شون رو.. پاره جگرشون رو .. مادرشون رو قسم می خورن؟؟
این چند وقته هیچ دقت کردید توی خیابونها ملت چطور به هم نگاه می کنن.. از بغل هرکدوم که رد میشی انگارت میاد که می خوان خرخره همدیگه رو بجون.. فقط منتظر یه جرقه هستن.. یه کلمه کافیه که یه قوم رو بندازه به جون هم...
کارمندای دولت رو دیدید؟؟ کدومتون یه کارمند سراغ داره که تمام وقت سرکارش باشه و واقعا به ارباب رجوع برسه؟؟ کدومتون یه کارمند رو میشناسه که فقط توی همون اداره محل کارش شاغل باشه و شغل دومی نداشته باشه؟؟
این روزها حتی قماربازها... قاچاقچی ها.. و حتی دزدها هم دیگه از جون گذشته شدن...
این روزها قسم نامه پزشکی کشکه... مرام نامه جوانمردی خیلی وقته که پوسیده شده.. یه استاد دانشگاه رو می شناسم.. که یه روز می گفت.. منم اگر یه روز بچه ام گرسنه باشه.. دست به هر کاری می زنم.. حتی حاضرم آدم بکشم... دزدی کنم..
این روزها فقط باید دعا کنی که طعمه نشی.. وگرنه زمین و زمان هم بخوان نمی تونن به دادت برسن.. فقط باید دعا کنی که یه دزد.. یا یه بیمار روانی یهو چشمش به چشمت نیفته... و نخواد بشه اون که نباید بشه...
بد زمونه ای شده.. امنیت نداریم.. نداریم.. هیچ کس هم دیگه یادش نیست این حرفا.. مرگ فقط برای همسایه است.. همه فک می کنن درد برای دیگرانه و هیچ وقت نمی خواد سراغ خودشون بیاد..

2- جمعه بعد از ظهر.. ساعت 3.30 :
بعد از 25 روز بالاخره اتول قراضه ما از تعمیرگاه مرخص شد.. مادر گرامی اما قسم و آیه داده ما رو که به هر کی می پرستیم.. دیگه تنهایی سوار نشیم.. ما هم گفتیم به دیده منت.. اصلا قرار شده که تا شعاع یک کیلومتری منزل اون طرف تر نریم.. بعدازظهری مادر رو راضی کردیم که شال و کلاه کنه و با یه فلاسک چای و یک کلمن پر از آب زرشک خانگی به منزل دایی برویم که در حال اسباب کشی است.. ما این طرف بزرگراه هستیم و دایی آن طرف بزرگراه.. و فاصله چندانی نداریم..
به کوچه اومدم.. اتول قراضه پشت پنجره توی کوچه پارک بود.. صندوق عقب رو باز کردم و وسایل رو جاسازی کردم.. همزمان یه موتور سوار از کوچه رد می شد.. کوچه خلوت خلوت بود.. فقط پسر 12 ساله همسایه ایستاده بود کنار اتول.. موتور سوار با خیالی آسوده موتور را دو پلاک جلوتر پارک کرد و به سراغ من آمد.. در اتول رو باز کردم و نشستم روی صندلی.. پرسید... خانوم شما آقای اسدی می شناسی این طرفا.. گفتم نه.. دوباره پرسید به من آدرس دادن گفتن توی این کوچه که وارد می شی.. انتهای کوچه.. به بن بست می رسی و ... شک کردم.. گفتم آقا من نمی شناسم.. پرسید مگه بچه این محل نیستی.. صداش دیگه می لرزید این بار.. گفتم نه آقا.. با خودم گفتم ای داد.. این می خواد منو پرت کنه از اتول بیرون و ماشین رو برداره بره.. تو ذهنم همش داشتم فک می کردم سوئیچ رو کجا گذاشتم.. اومدم دست ببرم.. در ماشین رو ببندم که یهو دستش رو از لای در آورد تو.. یقه من رو سریع گرفت.. همزمان جیغ می کشیدم... گردنبند کارتیه قدیمی و سنگین وزنی گردنم بود.. برخلاف این اواخر که گاهی حتی به میهمانی هم با مقنعه می رفتم (تصور کنید این مقنعه چقدر عادتم شده بود) این بار روسری به سر کرده بودم و گوشه ای از گردنبند از زیر روسری نمایان شده بود گویی.. دست انداخته بود و گردنبند رو می کشید.. اونقدر کشید تا گردن بند پاره شد و بعد به سرعت برق وباد سوار موتور شد و گاز داد و رفت.. پسر بچه کنار اتول قراضه ما ماتش برده بود.. سریع دویدم دنبالش ... اما خیلی دیر شده بود.. با صدای جیغ من تازه همسایه ها ریختن بیرون و مامانم.. طفلک.. داشت قالب تهی می کرد.. پابرهنه دوید به کوچه.. فقط وقتی دید من زنده و سالم هستم.. انگار جانی دوباره گرفت تا بتونه به من برسه....

3- گردنبند مهم نیست.. اما.. واقعا داریم کجا زندگی می کنیم؟؟ امنیت جانی و روانی حتی یک لحظه هم نباید بر ما مستولی باشه؟؟ یعنی آدمیزاد مقابل در منزل خودش هم نباید با خیالی آسوده راه بره.. یعنی باید ترسید از اینکه در رو باز کنی و به جنگل وارد شی؟؟ توی بد دنیایی زندگی می کنیم... پلیس و نیروی انتظامی هم فقط دارن نقش کشک رو بازی می کنن.. یعنی اصولا کاری از دستشون برنمیاد.. ۱۱۰ وقتی فهمید فقط یک نفر بوده و اونم با موتور هوندا ماتش برده بود.. می گفتن تا حالا چنین موردی نداشتیم.. ببین یارو دیگه چقدر از جان گذشته شده.. برادرم میگه برام یه چاقو ضامن دار لبه باریک میگیره.. شاید لازمم بشه.. خاله میگه برام یه اسپری فلفل می گیره.. اما واقعا.. کسی می تونه توی اون شرایط اصلا خودشو تکون بده؟؟ تا بیایی آلات قتاله رو از کیفت دربیاری که صدبار خونت ریخته شده...

۴- حالا همه اینها به کنار.... همه گیر داده اند که ماشین برای تو آمد نداره.. همه معتقدند این ماشین بدیمنه و باید هرچه زودتر بفروشیش.. به آمد و نیامد اعتقاد ندارم.. اما دیگه دلم رو زده.. مادرم که مدیونم کرده دیگه سوارش نشم.. دایی میگه این اتفاقایی که با هر بار سوار شدن به ماشین برات رخ میده یه نشانه است.. شاید نشانه ای برای اینه که تو سوار نشی.. شاید قراره اتفاق ناگوارتری این بار رخ بده، ضمن اینکه دیگه این ماشین همواره با خاطرات بد برات همراه بوده... شاید بفروشمش.. یه 206 مدل قدیمی بخرم.. مثلا 82 یا 83 ... اما شماها.. خواهش می کنم بیشتر مراقب باشید.. می دونستم اوضاع خیلی ناامنه.. می دونستم گرسنگی و نداری و بیچارگی باعث میشه مردم دست به هر کاری بزنن.. ولی تا خودم با همه وجودم لمسش نکردم.. نمی تونستم کامل بفهمم...

پ.ن1: مریضمون امروز از کلینیک مرخص میشه.. خدا روشکر.. حالش عالیه... دعا کنید دیگه هم خودش و هم شوهرش قدر عافیت رو بدونن....

پ.ن2: جواب کامنت های پست قبلی توی همون کامنت دونی...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:22 توسط قهوه چي /

پی نوشت ها
پ.ن1: این پست همه اش پی نوشته.. یعنی اصلا خودش پی نوشته.. دقت کردین تا حالا نصف زندگیمون به جای اینکه به اصل موضوع بپردازیم.. دنبال پی نوشت ها رو می گیریم و متن اصلی رو فراموش می کنیم.. اینجا امروز اینطوری شده... شاید یکی بیدار بشه و بخواد بره سراغ یه پست واقعی...

پ.ن2: احساس می کنم باید از یکی تشکر کنم... شاید یه دوست باشه.. شاید یه درخت باشه.. شاید یه آهنگ باشه یا خواننده یه ترانه... ولی هنوز نتونستم پیداش کنم.. هرچی بیشتر می گردم دنبالش دورتر میشم ازش.. ولی اینجا.. توی این قهوه خونه.. همش احساس می کنم که هست.. شاید حتی خودش هم یا من هم، ندونه و ندونم... ولی حالا که قراره همه چی حسی باشه... از همینجا بهش می گم.. ممنونم... متشکرم...

پ.ن3: از یکی دلم پره.. خیلی پر.. می خوام برم سراغش و همه حرفام رو بهش بزنم.. اما پاهام جلو نمیره.. عادت ندارم از کسی کینه یا ناراحتی به دل داشته باشم.. به محض اینکه احساس کنم دلم داره تاریک میشه از وجود کسی.. سریع میرم سراغ غبار روبی.. ولی این بار.. انگارم میاد که باید ولش کنم به حال خودش.. نظر شوماها چیه؟؟

پ.ن4: در راستای اینکه بنزین سهمیه بندی شده و دولت هم به شدت!! از ملت غیور و قهرمان پرور ترسیده و از یه طرف تا چند وقت دیگه اصولا بنزینی براش باقی نمی مونه که بخواد سهمیه ببنده براش.. تا الان دو تا از پمپ بنزین های تهران به صورت غیر علنی رسمی.. یا شاید هم علنی غیر رسمی.. (مثل بعضی این جلسات مجلس) دارن بنزین رو به قیمت لیتری 200 تومن بدون کارت سوخت ارائه میدن.. یکی می گفت مسئولان پمپ بنزین با هماهنگی کامل با دولت این کار رو انجام میدن.. چون در حالی که نصف بیشتر تهران می دونن این اتفاق داره می افته ولی دولت هیچ واکنشی در قبالش انجام نمیده.. اینم یه مدل سوپاپ اطمینانه دیگه...

پ.ن۵: امروز رفتم پیشش.. حالش خیلی بهتره.. بردمش حمام.. داشتم فکر می کردم.. چه اندام بی نقصی داره.... اینهمه ظرافت و زیبایی رو یکجا ندیده بودم.. ولی.. کاش خدا وقتی داره سرنوشت آدما رو رقم می زنه عصبانی نباشه...

پ.ن۶: اینو یه جایی دیدم خیلی بهم فاز داد:
وصيت نامه يک مرده باحال
- قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
- بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.
- به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
- ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.
- عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
- بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
- كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
- مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
- روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
- كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.
- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.
- گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
- در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
- از اینكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش مي‌طلبم.
- به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
- چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.

پ.ن۷: الناز جان بابت تحقیق ممنون....

پ.ن۸: لازم نیست دوباره ابراز ارادت کنم به بانوی پی نوشت؟؟ "اقلیما"...

پ.ن۹:  مثلا خواستیم این دفعه طولانی ننویسیما....

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 0:17 توسط قهوه چي /

قصه یک مادر...
سالها پیش.. شاید حدود سال 67 یا 68 دختری به خانه بخت رفت.. دختری که شاید چهره فوق العاده زیبایی نداشت اما نشانی از زشتی در صورتش هویدا نبود.. تحصیلات زیادی نداشت و در حد سیکل درس خوانده بود.. اما هنرهای بسیاری اندوخته بود.. آخرین دختر یک خانواده پرجمعیت قدیمی و اصیل... پدر خانواده سالها قبل به رحمت ایزدی پیوسته بود و او پس از سه خواهر تا سن 24 سالگی در خانه مانده بود.. سنی که در آن سالها به نظر می رسید بوی ترشیدگی برای دختر دارد... شوهرش از خانواده ای شهرستانی بود که هیچ سنخیتی با خانواده اصیل دختر نداشت.. اما هیچ کس نمی دانست چرا هیچ یک از خواهران و برادران مهربان و دلسوز او نتوانستند نه بیاورند در این ازدواج و دختر که گویی خسته شده بود از اینکه در خانه بماند و جیره خور داماد بزرگ خانواده باشد، خواست که زندگی مستقلی برای خود تشکیل دهد.. دختر قصه ما... با هزاران امید و آرزو رخت سپید بر تن کرد و به خانه بخت خود رفت.. بختی که گویی فلک برای او از ته مانده های همه بدبختیهای دنیا رقم زده بود.. داماد پسری یکدانه بود و دو خواهر که به راستی روی عفریته های عالم را سفید می کنند داشت.. و مادری که ناجنسی و بدجنسی در خونش آمیخته بود.. اما نه.. شاید فرهنگ آن خانواده چنین ایجاب می کرد و دختر نباید وارد خانه ای می شد که هیچ سنخیت فرهنگی با خانواده اش نداشتند...

بقیه ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید.....

پ.ن1: این قصه 100 درصد واقعی است...
پ.ن2: از زندگی محروم می کنم کسی رو که بیاد اینجا برای من اتودهای روانشناسی بزنه که حالا نباید یک طرفه قضاوت کرد و حتما دختر هم از ابتدا مشکلی داشته و از این حرفا....
پ.ن3: کسی هست که بگه با این زن چه باید کرد.. جوانه هنوز.. خیلی جوان ... و من دوستش دارم.. دلم بیشتر برای بچه ها می سوزد.. بچه هایی که یک روز خوش در زندگی ندیده اند... (نه اینکه نزد دکتر ببرمش.. نمی آید.. راه بهتری ارائه دهید)...
پ.ن4: باز هم می گم.. نصیحت نکنید... راهکار ارائه بدید...
پ.ن5: این ستون جنگ سرد  ابراهیم رها در صفحه آخر روزنامه اعتماد رو بخونید.. مطالب خوبی پیدا میشه توش.. به دوستانتون هم معرفیش کنین لطفا.. نذارین مثل ابراهیم نبوی وقتی رفت اون ور مرز تازه بشینین بخونینش..
پ.ن6: پاتوق خبرنگاران هم به روز شد...
پ.ن7: با ارادت به بانوی پی نوشت اقلیما!!!
پ.ن8: به روش حاج باران و آرایه: جواب کامنت های پست قبلی تو همون کامنت دونی..

بعد نوشت: اون خانوم رو با هر ترفندی بود بردیم پیش یک دکتر روانشناس مجرب.. اونقدر اوضاعش خراب شده بود که دکتر تشخیص داد باید بلافاصله بستری بشه.. ما هم همین کار رو کردیم.. این آخری دیگه به همه چیز سوء ظن پیدا کرده بود.. فکر می کرد شوهرش می خواد اون و بچه هاش رو مسموم کنه.. حالا این روزها که به ملاقاتش میریم.. یه کم آروم تره.. البته شوهرش هم داره سرش به سنگ می خوره.. کلی گریه کرد و اظهار پشیمونی.. هرچند که توبه گرگ مرگه.. هرچند خودش با بدرفتاری هاش  بدبینی ها و سوءظن هاش این زن رو به این روز انداخته.. ولی حالا انگار متوجه خطاش شده.. همه داریم دعا می کنیم که وقتی اون خانوم از آسایشگاه مرخص شد... دیگه چرخ زندگیشون رو ریل مناسب تری حرکت کنه.. شما هم با ما دعا کنید.. دعا کنید برای آرامش یک زن جوان.. و برای آینده سه تا بچه معصوم..

از لطف همه هم ممنونم.. واقعا ممنونم.. همه تون با نوشته ها و کامنت ها بهم روحیه دادین.. اینطور وقتها آدم از اینکه می بینه یه عده دوست هم داره که دارن با غمش همدردی می کنن کلی دلش شاد میشه.. برای همه تون آرزوی سلامتی و شادی جاودانه دارم.. هنوزم می گم "چای بخور، غصه نخور"... 

از بهروز عزیز و دکتر کرمانپور بسیار بسیار متشکرم به خاطر همراهی ها، لطف بسیار زیاد و به خاطر معرفی دکتر روانشناس...

 

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:6 توسط قهوه چي /

ما هم از خودمون بنزین در کردیم!!
قرار گذاشته بودم با خودم که ننویسم از قضیه پر طمطراق و جنجال برانگیز بنزین.. می خواستم بگذارم آبها که از آسیاب افتاد یک نقد مفصل و حساب شده بنویسم و جریان رو از ابعاد مختلف بررسی کنم.. اما نشد که بشه.. این روزها از هر طرف که حرکت کنی بنزین جلوی چشماته... بالا رفتن بی حساب و کتاب کرایه تاکسی ها.. افزایش تعداد خودروهایی که اون خط نارنجی کذایی روی کاپوتشون کشیده شده.. (دیگه حتی ماشین هایی مثل 206 که فانتزی به شمار میان هم ترسی از بی آبرویی از این خط نارنجی ندارن) و هزار و یک جریان دیگه که این روزها داره توی مملکت رخ میده همه و همه کیبورد رو به سوی تایپ کردن می کشن...

نمایی از امروز...
برای سوختن دهها پمپ بنزین در اولین شب اعلان عمومی سهمیه بندی، نظریه های متفاوتی ارائه شده.. برخی اون رو مربوط به پرشدن ظرفیت مردم بیچاره می دونن و معتقدن عده ای که نونشون از این طریق به دست می آمده اقدام به این کار کردن... اما هیچ کس فکر نکرد اون بیچاره ای که نون شبش محتاجه این بنزینه که نمیاد پمپش رو آتیش بزنه و زن و بچه اش رو آواره کنه.. تعدادی دیگه اون رو سریع وصل کردن به جریان فیلم گرگها و منافقین و معتقد بودن کار منافقینه... آخ که ما چقدر بدبختیم ... چقدر این استکبار جهانی فقط به فکر گرفتن انتقام از ماست ... چرا ما عادت داریم هر اتفاقی که رخ میده رو بندازیم گردن این و اون و خودمون رو مبرا کنیم... یه بنده خدایی از زبون محسن سازگارا شنیده بود که «توی 28 سال گذشته ما هربار پیچ این تلویزیون رو باز کردیم یکی داشت می گفت "در موقعیت حساس کنونی".. آخه پس کی این موقعیت حساس کنونی تموم میشه مردم یه نفسی بکشن!!»
اما یه نظریه خیلی محتمل تر هم وجود داره... دولتی که تا این جای کار با ننه من غریبم بازی اومده جلو.. چرا نباید در اولین شب اعلام سهمیه بندی که خودش به عمد اواخر شب انداخت این اعلام رو، خودش عده ای رو اجیر نکنه تا تعدادی پمپ بنزین کاملا خالی و بدون حتی یک قطره بنزین رو بسوزونن تا بلکه با این کار دوباره بیاد گردنش رو کج کنه که هی.. ما هرکاری می خواهیم بکنیم عده ای خرابکاری می کنن و نمیذارن ما اقدام مثبتی برای کشور انجام بدیم.. چطوره که دولت اونقدر احمقه که نمی فهمه در اولین ساعات اعلام سهمیه بندی قطعا فجایعی در کشور رخ خواهد داد و مامورهای ویژه همیشه در دسترس یا نیروی نظامی و انتظامی رو نمیذاره بالاسر پمپ بنزین ها.. دولتی که برای یه 18 تیر ناقابل یا حتی یه شب چهارشنبه سوری یا از اون کمتر برای یه تجمع بی سر و صدا و بی خبر چند تا زن اونطوری گارد ویژه می ریزه توی خیابونا و خودش آخر همه این فیلم هاست!!!...
حالا هی این رهبر مملکت بیاد خودشو بکنه مثلا سپر بلای دولت و بگه ما از آتش زدن پمپ بنزین ها نمی هراسیم.. آخه مرد حسابی مردم بدبخت کاری به شماها ندارن.. مگه با باند گانگسترها طرفید یا اینهمه سال منظور از استکبار جهانی همین مردم بودن؟؟؟.. چی چی رو نمی هراسید؟؟ مردم باید از شما بهراسن..
حالا اینجاست که آژانس ها دیگه الان خدا رو بنده نیستن.. هیشکی ماشین نمیده به مسافر.. مسیرهای طولانی رو ملت باید پیاده گز کنن.. کرایه آژانس تهران به کرج 6 هزار تومن بوده که از اول هفته شده 14 هزار تومن.. یک ساعت گرفتن آژانس و تو یه محدوده 1 کیلومتری دو جا توقف کردن میشه 6 هزار تومن.. کرایه ها همه از دم دوبرابر می شن.. مردم می مونن با این بنزین سهمیه برن صبح ها سرکار و زندگیشون که دیر نرسن.. یا اینکه بذارن کل سوخت رو برای یه مسافرت مثلا به شمال که سالی یه بار زن و بچه بدبختشون رو می بردن صرف کنن... حالا همه اینا رو ول کن.. قیمت نون و گوشت و ماست و پنیر و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه رو بگو که الکی رفته بالا ... یکی بیاد بگیره این ملت رو ...
اومدن پشت تریبون میگن خوب عوضش خیابون ها خلوت میشه.. هوا تمیز تر میشه.. ای توی روح هر چی آدم پر روئه...
ایرانی ها هم که خوراکن دیگه.. حالا ببین چه بازار سیاه کارت سوختی درست بشه... همون طور که کارت تلفن رو تونستن دست کاری کنن.. کارت سوخت رو هم دستکاری می کنن و باز هم دست دولت تو پوست گردو می مونه.. با این اوصاف فکر کنم فعلا روزی سه لیتر مرحله اولشه ... به زودی به قول حاج باران میشه هفته ای سه لیتر و سالی سه لیتر و از این حرفا..
صادق حکایتی نوشته بس زیبا ... بند آخر این پستش رو بخونید تا ببینید که یه ایران دیگه هم توی دوران قدیم بوده... الان هم حکایت همه ماها ملت اینه... 

نمایی از دیروز...
اواخر اسفندماه سال 1384 وقتی توی مجلس جنجال برسر بنزین و میزان بودجه مصوب (درسال 85) برای وارداتش داغ داغ بود.. من یکی از طرفدارای پرو پا قرص کاهش بودجه واردات بنزین بودم.. کلی گزارش در این باره نوشتم و کلی هم همسرایی کردم با نماینده های اقتصاد دانی که داشتن می گفتن باید واردات رو حذف کنیم.. فریاد می زدن که بابا نداریم.. حساب ذخیره ارزی داره روز به روز کمتر میشه و ما هنوز نتونستیم یه کارت هوشمند ناقابل رو به اجرا بگذاریم... اون سال 2.5 میلیارد دلار برای واردات بنزین تخصیص یافت و دولتی که تازه سرکار اومده بود و هر رو از بر تشخیص نمیداد فقط برای اینکه بتونه اون هیکل لکنته خودش رو یه تکونی بده و توی کرسی های دولت جاخوش کنه 3.5 میلیارد دلار دیگه هم از حساب ذخیره در طول سال برداشت کرد تا با واردات 6 میلیون دلاری بنزین، پرمصرف ترین سال رو برای بنزین سوزی کشور رقم بزنه.. اما هیچ کس توی هیچ کدوم از لابیرنتهای پشت پرده این حکومت یه لحظه هم حتی حرفی از گسترش پالایشگاههای تولید بنزین یا یه چیزی توی این مایه ها ذکر نکرد که نکرد..
گذشت و گذشت تا اینکه نیمه های سال 85 وزیر کشور در گزارشی سراسر ایهام و ابهام خبر از افزایش جایگاههای عرضه سوخت گاز و ارائه کارت هوشمند به تمام خودروها تا پایان شهریور ماه داد.. حال بماند که حتی این وعده هم با شش ماه و اندی تاخیر اجرا شد ....
اسفندماه سال 1385 نیز باز هم بحث تکراری بنزین و تبصره 13 لایحه بودجه داغ بود.. اما این بار همه می دونستن که نمیشه با این نفت غنی شده!!! بازی کرد.. همه می دونستن تحریمی شدید در کاره و حتی حساب خالی شده ذخیره ارزی هم نمی تونه کمک باشه.. همه می دونستن حتی دولت ضعیف روی کار آمده ذخیره های استراتژیک بنزین کشور رو هم صرف کرده و در صورت اجرای تحریم های عمیق تر (که محتمل تر از مرگ برای یک بیمار سرطانی هست) فاجعه عظیمی در کشور به وقوع می پیونده.. اسفند سال 85 دولت همون 2.5 میلیارد دلار رو (با کمی بیش و کم) دریافت کرد ولی مجلس هیچ امیدی برای اینکه در طول سال بتونه باز هم به این رقم اضافه کنه به دولت نداد...
حالا اینجا ما یه دولت دست خالی داریم... که نه هیچی بار مغزهای متفکرشه.. نه هیچی بار بودجه به یغما رفته اش... قضیه سهمیه بندی سال قبل و سالهای قبلترش هم مطرح بود.. طرح های بسیاری رو نماینده های اقتصادی مجلس ارائه داده بودند که بیش و کم در همین محور سهمیه بندی می چرخید.. اما اون طرح ها همه پشتوانه غنی ای به نام تبصره 13 داشت.. تبصره ای که بر اساس اون دولت رو مکلف می کرد حمل و نقل عمومی رو سامان بده.. تعداد زیادی اتوبوس و مینی بوس وارد ناوگان حمل و نقل کنه... گازسوز کردن خودروها را با سرعت و تسهیلات فراوان به یه جایی برسونه ... جایگاههای عرضه گاز رو افزایش بده .. جاده ها و راهها رو سامان بده.. مترو رو گسترش بده و هزار و یک راه نرفته و کار نکرده ای که الان برگرده دولت سنگینی می کنه...
اما دولتی که نام وزراش از توی چاه منسوب به امام زمان بیرون میاد و الگوی پیشرفتش کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین هستند.. بدون اینکه ذره ای به خودش زحمت بده تا واقعا کاری در شان ملت انجام بده .. سهمیه بندی رو اجرا کرد..

پ.ن مهم: در کمال افتخار اعلام میدارم بنده برای ششمین بار نیز حاضر به شرکت در جلسه امتحان آمار2 نشدم و با پر رویی هرچه تمام تر به حذف پزشکی این درس اقدام کردم... ترم تابستون هم با اجازه ارائه نمیشه.. فعلا قراره یه جلسه ویژه در دانشکده تشکیل بدن ببینن چه خاکی می تونن بریزن سرشون با من..

پ.ن خیلی مهم: جون مادرتون.. جون هر کی دوست دارین یه تحقیق دانشگاهی برای پاس کردن درس روش تحقیق به من بدید... پول میدم.. فراوون.. (جدی جدی تا 30 هزار چوق هم حاضرم بدم .. بیشتر ندارم به خدا.. ماشینه خیلی خرج گذاشته گردنم) .. بهروز قول داده .. ولی فعلا نسیه است... خواهش می کنم.. التماس می کنم.. یه ترمه دارم دنبال تحقیق می گردم.. موضوعش اصلا فرقی نمی کنه.. فقط من بدم به این استاده دهنش بسته بشه.. (قابل توجه: استاد درس روش تحقیق همون استاد درس آمار 2 هست.. حالا دلتون برام سوخت؟)

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:56 توسط قهوه چي /

روزمرگی...
دیدی دلت تنگه.. من که می دونم.. خودتم می دونی تازه.. تو دلت تنگه.. غم داری بابا.. اینقدر جون نکن که مخفیش کنی.. اینقدر لبخندهای زرشکی نیاز روی اون لب وامونده ات...خوب ببندش.. مگه مجبوری؟؟ کی گفته تو همش باید فیلم باشی؟؟ کی گفته تو آخرشی؟؟ تو هنوز اولش هم نیستی طفلک.. هنوز نتونستی از اولین باری که اونطور ناجوانمردانه زمین خوردی درست و درمون دستت رو بگیری به زانوت و بلند شی.. اونوقت نشستی اینجا داری ادای آدمای موفق رو درمیاری؟؟ من که می دونم چته..
نمیشه... کی گفته کار نشد نداره؟؟ این کار نشد داره... آره جون من.... نشد داره.. اینقدر خودتو به در و دیوار نزن.. ببین چطور بال و پرت کنده شده.. ببین چطور نشستی سر گورت خودت و داری مویه می کنی..
بسه دیگه.. کم کن زر زرت رو ... هر چی می کشی از دست خودته.. کی اولین بار گفت هر چی می کشم از دست دلمه.. دروغ گفت.. عین سگ... آره بابام جان.. هرچی می کشی از دست خودته.. دل چی کاره است؟؟ دلت چه می دونه تو چی می گی؟؟ مگه دلت عقل داره؟؟؟ آخه نفهم این توئی که خیر سرت عقل داری... کو عقل؟؟ ... کاشکی عقلی هم مونده بود.. اونقدر خودت رو بردی اون بالا بالاها نشوندی که حالا خودت هم دستت به خودت نمی رسه..
زهر مار.. چرا ضجه می زنی؟؟ خاک بر سرت پاشو.. اینجا توقف ممنوعه.. جای ونگ ونگ زدن هم نیست.. باید بری.. توقف بیجا مانع کسبه.. برو گمشو بساطت رو جای دیگه پهن کن.. نشستی اینجا داری دل و روده ات رو میریزی بیرون که چی؟؟ که دل ملت به حالت رحم بیاد؟... برو بمیر جون ننه ات.. ملت خودشون اونقدر بدبختی دارن به بدبختی تو نمی رسن.. اینجا جنگله.. به قول «هیچ کس» "بخور تا خورده نشی" ...
حالا که عرضه خوردن نداری.. محکومی به خورده شدن.. اما آخه نکبتی تو چی ات ارزش خورده شدن داره؟؟ حالا مثلا دو کلاس هم سوات داری.. آهان چهارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفتی فک کردی تمومه؟ نه داداش من.. فنچولی هنوز.. غوره نشده میخوای مویز بشی؟؟ هر هر.. زکی... خیال باطل داری بچه.. گنده تر از توهاش دووم نیاوردن..
ببین من حوصله ندارم مث این روانشناسای درپیت بشینم ور دلت بهت تلقین بکنم که "تو می تونی.. تو جوونی.. تازه اول راهته... باید حرکت کنی.. نشاط جوونی" و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه... هم خودت همه اینا رو از بر هستی.. هم اینکه دوتاییمون می دونیم اینا زرت و پرتای پول درآوردنشونه.. کو بابا؟؟ ملت نون ندارن بخورن شیکمشون رو سیر کنن.. حالا بشینن حرفای لطیف و ظریف تحویل همدیگه بدن؟ ببین یه کلوم ختم کلوم.. نه تو می تونی نه اون.. هیچ کدومتون عرضه اش رو ندارین.. عرضه اش رو هم داشتین فلک نمیذاشت و نمی خواست... اصلا چه معنی داره؟؟؟ این کارا از اولش هم آخر و عاقبت نداشته..
این فکرا رو بایس اون موقع می کردی که داشتی قر و قمیش می اومدی.. داشتن قند تو دلت آب می کردن.. اون موقع که نیومدی سراغ من... حالا که تو دلت رختشورخونه به پا شده اومدی سراغم؟... ما اصلا از اولش هم شانس نداشتیم.. همیشه ته تغار گیرمون می اومد.. اونم بعد از اینکه سگ لیسیدش.. چه مرگته حالا؟؟ رفتی همه گشت و گذاراتو کردی.. از هر ک.. نشوری راه و چاه پرسیدی.. حالا که دیدی افاقه نمی کنه اومدی سراغم؟.. ندارم.. لعنتی ندارم اون نسخه جادویی رو .. آخه تو روحت، ندارم.. چی می خوای از جونم... چرا ولم نمی کنی؟؟ چرا دست از سرم برنمیداری آخه؟؟ ... چند سال باید بکشم از دستت؟؟ .. چند بار باید روحم رو تا پشت در جهنم با خودم بکشونم و دوباره برگردونم به این فاضلابی که اسمش دنیاست؟.. فک کردی چی؟؟.. فک کردی چند سال دیگه زنده ای یا زنده ایم که هی بخوای کوره راهها و بیراهه ها رو امتحان کنی بلکتم افاقه ای کنه.. اگر به اندازه همه عمر خودت و من و کل بچه محل ها هم بیراهه ها رو بری.. باز هم نه راهت رو پیدا می کنی نه اینکه بیراهه ها تموم میشه.. فقط یه مشت جون و عمر این وسط نفله میشه که لابد به فلانت.. هان؟؟ تو که بلدی بگی.. بگو دیگه.. بگو به فلانم که همه تون نفله شدین.. مهم منم با اون هدف کوفتی نکبتم ... آخ که چقدر منتظر بودم ببینم این روز رو.. که نشستی جلوم داری ضجه می زنی.. اما.. اما آخه بدبختی می دونی چیه؟؟ این دل لامصبم رو چی کار کنم.. دووم نمیاره که.. اما حقته.. فک نکن دلم برات می سوزه ها.. می دونم بدت میاد از دلسوزی.. حقته همه اینها.. خودت خواستی باید جورش رو هم بکشی.. حالا حالاها باید بکشی.. از این به بعد هم دیگه نیا جلوی من زر زر کن.. برو یه گوشه بمیر واسه خودت... من حوصله ندارم ... روحیه ام کسل میشه!!.. مثل این تیتیش مامانیا.. مگه من چمه؟؟ منم دلم میخواد مث بقیه آینه ها بشینم بزک دوزک کردن زنا رو ببینم.. بشینم خنده های واقعی رو ببینم ... نه این خنده های زرشکی بیمزه و بی روح رو.. اون روزی که ننه بابات منو خریدن قرار بود آینه بختشون بشم... چه می دونستم آخر عمرم می شم آینه بدبختی دختر یکی یه دونه شون.. که هی بشینه جلوی چشام ضجه مویه کنه و فریادهای آسمون سوراخ کنش رو تو بالشش مخفی کنه... چه می دونستم هی تو می خوای بیایی جلوی من وایسی یه نیگا به خودت و خودم بندازی و هی بریزی بیرون اون اشکای لعنتیت رو.. برو کنار.. برو بذار یکی دیگه بیاد.. حرفات همه تکراریه برام.. بذار یه قصه جدید رو تجربه کنم.. یه قصه که توش غصه نباشه.. اگر یه روز یه قصه تو زندگیت پیدا کردی که بی غصه بود .. اون وقت بیا سراغم.. منم همینجام.. روی همین دراور قهوه ای.. کنار همین اتاق.. اما نمی خوام دیگه تا اون روز قیافه ات رو هم ببینم.. زت زیاد...

پ.ن1: خرابم... خراب...

پ.ن2: من همچنان در راستای گرفتن این لیسانس لعنتی برای ششمین بار پیاپی.. امتحان آمار دو دارم.. از همه دوستان و آشنایان عاجزانه تقاضا می کنم از امشب به مدت سه شب.. ختم امن یجیب بگیرن.. بلکه این ترم آخر بتونم آمار 2 لعنتی رو پاس کنم و به جمع فارغ التحصیلان خوشبخت بپیوندم.. لازم به ذکر است آمار 2 یکی از دروس دانشگاهی اینجانب است که تا کنون چهار بار مبادرت به حذف پزشکی این درس درست در شب امتحان کرده ام و دوبار نیز موفق شده ام در کمال افتخار از این درس بیفتم.. اونم با معدل بالای 17 در بقیه دروس ... التماس دعا...

پ.ن3: آتش زدن چندین پمپ بنزین در اولین شب اعلام خبر سهمیه بندی بنزین.. از نخستین و بدیهی ترین اعتراضات ملته.. منتظر عواقب بسیار بسیار بدتری در همین راستا باشید...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:54 توسط قهوه چي /

ثانیه ها...
ثانیه ها

 

 

تا به حال به ثانیه ها فکر کردید؟؟ ثانیه هایی که ممکنه خیلی مهم باشن... خیلی تاثیر گذار..

 

 گاهی فاصله بین مرگ و زندگی فقط چند ثانیه است.. اگر چشمای خواب آلود راننده اتوبوس برای دو ثانیه بسته نمی شد اونهمه آدم حالا زنده بودن...
گاهی فاصله بین آبرو ریزی و نگهداشتن آبرو فقط چند ثانیه است.. اگر پدرت که داره از پیچ کوچه قبلی می پیچه... دو ثانیه زودتر رسیده بود سر پیچ.. تو رو میدید که داری با دوست پسرت خداحافظی می کنی..
گاهی فاصله بین شکستن یک دل با به دست آوردنش فقط چند ثانیه است.. اگر تو بتونی انتخاب کنی که مادر پیرت رو همراه خانواده ات به سفر ببری یا نه...
گاهی فاصله بین دو به هم زنی و برقراری صلح فقط چند ثانیه است.. اگر تو بتونی زبونت رو نگهداری و اون حرف رو نزنی..

گاهی فاصله بین سلامتی و معلولیت فقط چند ثانیه است...
گاهی فاصله بین عشق و نفرت فقط چند ثانیه است..
گاهی فاصله بین تاریکی و روشنایی فقط چند ثانیه است..
گاهی فاصله بین برد و باخت فقط چند ثانیه است..
..
..
..
چند تا از این فاصله ها می شناسید که با چند ثانیه از این رو به اون رو می شن...  چند بار تا حالا خدا رو شکر کردین که چند ثانیه قبل فلان کار رو انجام ندادین؟؟ چند بار تا حالا برگشتید به دوثانیه قبلتون و فکر کردید که اگر دو ثانیه قبل فلان اتفاق می افتاد چقدر زندگیتون از این رو به اون رو می شد...

گاهی حتی چند ثانیه می تونه سرنوشت یکی رو رقم بزنه.. می تونه آینده رو برای یک نفر بسازه و می تونه همه آمال و آرزوهای آینده اش رو نقش بر باد کنه...
کاش بتونیم ثانیه هامون رو درک کنیم و از ثانیه ثانیه زندگیمون درس بگیریم..
کاش بتونیم برای ثانیه های بعدی زندگیمون به دقت برنامه ریزی کنیم..
کاش بتونیم از همین چند ثانیه ای که کنار دوستمون یا عزیزمون هستیم لذت ببریم...

پ.ن۱: پاتوق خبرنگاران به روز شد...

پ.ن۲: مهستی (خدیجه دده بالا) ، خواننده ایرانی در سن شصت سالگی به دلیل ابتلا به سرطان در لس آنجلس درگذشت.. "بی.بی.سی"

بعد نوشت: مخاطب این پست هیچ فرد حقیقی یا حقوقی نیست.. لطفا به خودتون برندارید...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:23 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane