تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
پنش تایی
1- یه روز توی یکی از کتابای پائولو کوئیلو (ببین اگر از اون دسته روشنفکرای مخالف سرسخت پائولو هستی و فک می کنی من از اون طرفدارای پر و پاقرصشم سخت در اشتباهی.. از این آدمایی که ادای روشنفکرا رو درمیارن خوشم نمیادا.. نیایی اینجا اندر مضرات پائولو حرف بزنی که اصلا حال ندارم) حالا خلاصه.. یه چیزی درباره بانک مساعدت خوندم... این نوشته تاثیر عمیقی روی من گذاشت.. جریان از این قرار بود که قهرمان داستان معتقد بود انسانها علاوه بر اون سرمایه های مادی که دارند و پولهایی که در حساب های مختلفشون توی بانکهای متعدد پس انداز می کنن، یه سرمایه ای به نام مساعدت در بانکی به نام بانک مساعدت پس انداز می کنن.. این سرمایه می تونه یه لبخند باشه.. مثلا یه موقع که هیچ کاری نداری و داری از سینما برمی گردی خونه یه دوست رو که با تو هم مسیره برسونی.. یا مثلا یه بعدازظهر که سرت خلوته و حوصله ات هم سر رفته بری خونه یکی از دوستات که در حال اسباب کشیه و فقط همراهش باشی.. یا مثلا یه بار که دوستت توی یه گالری نمایشگاه عکساشو بر پا کرد، اگر بیکار بودی بری و بهش سر بزنی ... یا اصولا کارهای خیلی کوچولو که بی مزد و منت انجام بشه ولی در نهایت همه اینها یه سرمایه است.. اونوقت تو در شرایطی که خودت نیاز به کمک یا همراهی داری.. یکی از اونهایی که توی بانکش حساب ذخیره داری میاد و دستت رو می گیره..
ما همه توی زندگی به این بانک مساعدت نیاز داریم.. و البته آدم های موفق معمولا اونهایی هستن که حساب بانک مساعدتشون همیشه پر و پیمون باشه..
این روزها دارم احساس می کنم بانکی که سالها برای جمع کردن و پس انداز توش تلاش کردم داره بهم جواب میده.. احساس لذت و غرور دارم از اینکه می بینم ملت بر اساس سرمایه اون بانک مساعدتم روم حساب می کنن و درست در زمانی که بدجور به خنسی خوردم داره مرتب سرمایه به حساب مساعدتم سرازیر میشه.. شما تا به حال به این حسابتون دقت کردین؟؟ اگر بشینین و سرجمع بگیرین فک میکنین چقدر حسابتون پر و پیمونه؟؟ یا نکنه از اونایی هستین که معتقدین آدم زیاد هم نیازی به این جور حسابا نداره.. از اونایی که عقیده دارین آدم وقتی به خودش مطمئن باشه و بتونه روی پای خودش بایسته هیچ وقت به مساعدت دیگران نیازمند نخواهد شد؟
 
2- شروع همیشه سخته.. اما به همون اندازه هم لذت بخشه.. اینکه از صفر شروع کنی و یه کاری رو به سرانجام برسونی حس قدرتمند بودن بهت میده.. حس اینکه هنوز هم میشه وقت رو با کارهای درست و حسابی گذروند... حس اینکه تو هنوز تموم نشدی و به آخر خط نرسیدی.. حس اینکه هنوز هم هست راههای جدیدی که می تونه تو رو به تفکر و تلاش واداره.. و هزارتا حس دیگه...
اما درکنار همه این حس ها.. یه ترس خاص همیشه با تو هست.. ترس از اینکه نتونی و زمین بخوری.. ترس از اینکه همه برنامه ریزی هات نقش بر آب بشه.. ترس از اینکه بلیت هایی رو که داری یکی یکی خرج می کنی برای راه عبثی خرج شده باشه و تو در آخر دست خالی بمونی با یه دنیا شرمندگی و بانک مساعدت خالی..

3- توی چند روز گذشته یه عزیز از میان بستگان ما از بند جسم رها شد.. وابستگی خیلی نزدیکی بهم نداشت.. اما سه روز قبل از مرگش توی بیمارستان به ملاقاتش رفته بودم.. همون روز به مادرم گفتم که این آدم تا آخر هفته بیشتر زنده نمی مونه... مردی که کوه غرور بود.. مهندس شرکت نفت و با وزن شاید بیش از 80 کیلوگرم.. ظرف شش ماه تبدیل به پاره ای استخوان شده بود.. جریان سرطان و نامردی یک پزشک که به دلیل سفر خارجی که در پیش داشت مداوا رو بعد از عمل ادامه نداد.. ریشه های بدخیم سرطان مرتب رشد کرد ابتدا مثانه، سپس کلیه ها، سپس معده و سرانجان قلب رو در خودش فشرد و ....
و اونوقت همین چند تا سلول بدذات سرطانی مردی با مشخصات فوق رو تبدیل به فردی کرد که حتی در روزهای آخر نمی تونست حرف بزنه.. مرتب می خواست چیزی بگه ولی حتی دستهاش هم قدرت گرفتن قلم رو نداشت.. بانگاههای ملتمس از ما میخواست که بفهمیم اون چی می خواد بگه...
گاهی فکر می کنم زندگی چقدر عبث و مزخرفه...

۴- تولد صبا بانو رو به بابایی رضا خیلی خیلی تبریک می گم.. واقعا که حس می کنم انگار بار سنگینی از دوش اهالی وبلاگستان برداشته شده..  

۵- از همه دوستایی که اومدن سر زدن و نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی می کنم.. هزارتا شرمندگی دارم چون سرم واقعا شلوغه.. کار پشت کار.. از 9 صبح تا 10 شب مرتب کار.. مرتب جلسه.. مرتب برنامه ریزی.. به زودی بخش عظیمی از کار حل میشه و روی غلتک میفته.. اونوقت از شرمندگی همه درمیام... جواب کامنت های پست قبلی رو به زودی توی همون کامنت دونی میدم... قول میدم.. ولی نه از نوع قول های آرایه.. جواب کامنت های پست قبلی توی همون کامنت دونی داده شد..

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:39 توسط قهوه چي /

دسته های آدمیت...
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1.آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده اشان یکی است.

3.آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4.آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم. باز می شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

فکر می کنید شما جزء کدام دسته قرار دارید؟ چند نفر در اطراف خود می شناسید که از دسته چهارم هستند.. و چند نفر از اطرافیان شما در دسته دوم قرار می گیرند؟

************************************************

پ.ن: کار جدیدی رو شروع کردم (علاوه بر کار قبلی) .. مدیر داخلی و دبیر تحریریه یه نشریه توپ شدم.. به زودی درباره اش یه مطلب خواهم نوشت.. ولی احساس می کنم دارم مسئولیت سنگینی رو می پذیرم..

پ.ن۲: دنبال چند نفر که معماری خونده باشن.. یا در زمینه رنگ و نور و دکور حرفی برای گفتن داشته باشن می گردم.. خیلی مهمه..

پ.ن۳: جواب کامنت های پست قبلی توی همون کامنت دونی (باز هم به روش آرایه و حاج باران!!)

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:12 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane