قالتاق
"قالتاق" (قالطاق؟ غالتاق؟ قالتاغ؟ ...) یعنی چی؟ اصولا آدم ها چقدر باید ساده باشن؟ چقدر باید راه راه باشن؟ چقدر لازمه که توی رفتارمون "شیله پیله" داشته باشیم؟ کجاها باید "شش دانگ" حواسمون رو بدیم به رفتار و کردار اطرافیانمون و کجاها نباید زیاد "مته به خشخاش" بذاریم؟ اصلا آیا صریح و رک و روراست بودن نقطه مقابلی برای بدجنس و "آب زیرکاه" بودنه؟ اینکه طرف هرچی توی دلشه بذاره روی طبق اخلاص و صاف و ساده بیاد همه مکنونات قلبیش رو بیان کنه خوبه؟ یا اینکه خوب اینه که گاهی آدم به خاطر بعضی معذورات بعضی حرفای واقعی دلش رو "لاپوشونی" کنه؟
یه بنده خدایی همیشه به من گوشزد می کرد که حق دادنی نیست، گرفتنیه. می گفت نباید بنشینی تا بیان "حقت رو بذارن کف دستت"، باید بری با "چنگ و دندون" از حقت دفاع کنی و اونو بگیری... اما توی کردار واقعی، خیلی اوقات وقتی بخواهیم به حرف اون بنده خدا عمل کنیم، متهم میشیم به اینکه "قالتاق"و "دریده" هستیم... به اینکه در کمال پررویی و "وقاحت" رفتار می کنیم... به اینکه ....
ما آدم ها.. به تعداد همه آدم هایی که دور و برمون داریم.. باید نقش بازی کنیم... باید نقش یه "قالتاق" رو بلد باشیم.. باید بتونیم از پس نقش یه "انسان معصوم" بر بیاییم... باید بلد باشیم "رک و روراست بودن" رو.. باید توانایی شنیدن حرف حق رو داشته باشیم.. باید قادر باشیم که از حق خودمون دفاع کنیم.. باید گاهی اوقات بدی دیگران رو فراموش کنیم.. باید گاهی به زور دیگران رو خوب تصور کنیم توی ذهنمون و ...
چند روز قبل یکی ازهمکاران جدیدم حرفی به من زد که تاثیر زیادی روی ذهنم گذاشته.. با اینکه اصولا قضاوت ظاهری افراد درباره من زیاد برام مهم نیست و معتقدم اگر کسی قراره منو بشناسه و درباره ام قضاوت کنه بهتره مرور زمان و کردار واقعی من این مجال رو براش فراهم کنه.. اما توی این چند روز مدام به حرف اون همکار فکر می کنم... نه اینکه ناراحت شده باشم از حرفش.. نه.. ولی مدام به این فکر می کنم که چرا تا به حال ننشستم دقت کنم به اینکه قضاوت واقعی افراد درباره من چیه.. شاید از بس که اعتماد به نفس داشتم برام مهم نبوده.. شاید از بس که خودم سعی کردم خود واقعی ام رو به دیگران نشون بدم فکر می کردم دیگران هم خود واقعی منو دیدن.. شاید فراموش کردم اون رابطه شش گانه ارتباط رو که توی کتابهای ارتباط شناسی خوندیم..
بحث سر "قالتاق" بودن بعضی آدم ها بود... و اینکه اون همکار معتقد بود برادری داره که گنجشک رو جای قناری رنگ می کنه و می فروشه.. و من در اظهار نظری برگرفته از آنچه نسبت به خودم آگاهی داشتم .. اذعان کردم که هیچ وقت توانایی این کار رو ندارم.. یعنی اصولا اینکاره اش نیستم.. یعنی عموما آدمی نیستم که بخوام اینطور باشم.. اما انگار اون همکار نظر دیگه ای داشت... با نگاه عاقل اندر سفیهی بهم یادآوری کرد که زیاد هم آدم ساده ای نیستم و البته بعدش هم برای اینکه مبادا به من بربخوره اذعان کرد که البته اصولا خبرنگارا نباید آدم های ساده ای باشن..
من قطعا آدم ساده و بی ریا و صاف و پوست کنده ای نیستم.. اما بر اساس شناختی که توی این 20 و اندی سال زندگی از خودم کسب کردم.. می دونم که واقعا هنوز هم نمی تونم فرق گنجشک و قناری رو از هم تشخیص بدم مگر از طریق رنگشون که شنیدم یکی خاکستریه و دیگری زرد...
و این همون نکته ایه که همیشه در طول زندگیم با من همراه بوده.. آدم هایی که با من همراه بوده و هستن توی زندگی همیشه به من می گن که تصورشون از من در ابتدای رابطه 180 درجه باخود واقعی من و اونچه الان درباره من متصور هستن فرق داره.. ظاهرم همه رو به شک می اندازه که انگار از اون هفت خطای روزگارم... اما بعد از مدتی مراوده با من.. اصولا دستم رو میشه که تا خط اولشم نرفتم هنوز... در بدو آشنایی آدمی مغرور و خودپسند جلوه می کنم که "به دمم می گم دنبالم نیا بو میدی".. اما بعد از سالها، دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان من همه شون به این نتیجه رسیدن که قضاوت اولیه شون درباره من اشتباه بوده...
حالا غرض از اینهمه پرچونگی در نهایتش این بود که می خواستم بدونم تو دنیای مجازی چه قضاوتی درباره من میشه.. می خوام بدونم احسانه قهوه چی دنیای مجازی چقدر به خود احسانه نزدیکه.. چقدر تونستم سیرت حقیقیم رو توی این دنیای مجازی به نمایش بذارم.. آیا در ایجاد روابطم توی این دنیا.. موفق تر از دنیای واقعی بودم یا برعکس؟.. اگر الان حوصله نداری دقیق به این سوال جواب بدی.. با چهار تا کلمه تو خوبی و تو بدی نیا کامنت دونی رو پر کن که بدونم به یادمی.. برو هر وقت سر حال بودی و حسابی درباره تفکرت نسبت به من فکر کردی بیا بهم بگو.. این یه تست خود شناسی 100 درصد واقعیه.. که قطعا تاثیر زیادی توی زندگی من خواهد داشت...
پ.ن1: ماهنامه فرهنگی اجتماعی "منزل" منتشر شد.. این ماهنامه نشریه جدیدی در زمینه دکوراسیون هست که بخش هایی چون "طراحی منزل (دکوراسیون داخلی)، نمای منزل (نمای بیرونی)، سلامت منزل (امور مربوط به روانشناسی منزل و نکات ایمنی منزل)، اسلوب منزل (سازه های سنتی خانه) و بازار و منزل (آخرین مدل های انواع لوازم منزل و خانه ارائه شده در بازار)" را داراست.. به یقین در شماره های بعدی این نشریه ایده ها و بخش های جدیدتری نیز عرضه خواهد شد که فعلا از عنوان کردن آن معذوریم.. این نشریه به صورت تمام گلاسه در 48 صفحه (فقط برای شماره اول، شماره های بعد 64 صفحه) منتشر شده .. دوستان علاقه مند می تونن برای دریافت فرم اشتراک ایمیلشون رو ارائه بدن تا در اسرع وقت فرم در اختیارشون قرار بگیره... عکس جلد مجله رو هم به زودی اینجا می گذارم...
پ.ن2: در راستای همون نشریه "منزل" که با اجازه شما بنده دبیر تحریریه و مدیر اجرایی اش هستم.. از دوستانی که مایل به درج آگهی در این نشریه هستند دعوت می کنم با شماره تلفن 88968242 و 88968243 و تلفکس 88961381 تماس بگیرند.... برای درج آگهی در شماره های نخست این نشریه تخفیف های ویژه ای (تا 50 درصد و حتی بیشتر) در نظر گرفته شده.... "هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم"..
پ.ن3: از محمد به خاطر دعوتش خیلی ممنونم.. می دونم قرار بود این پست بر اساس پیشنهاد اون باشه.. اما به دلیل برخی معذورات فعلا نمی تونم اونچه رو که در دعوتنامه قید شده اینجا بنویسم.. با این حال قول میدم به زودی زود دعوتت رو جامه عمل بپوشونم...
پ.ن4: از همه دوستانی که اومدن چای خوردن ولی من فرصت نکردم بقیه پولشون رو پس بدم عذرخواهی می کنم.. قول میدم در اولین فرصت بیام خدمتتون برای صاف کردن حسابها... پاسخ کامنت های پست قبلی به زودی در همون کامنت دونی...
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:12 توسط قهوه چي
/
دسته خرابکارها
ما آدم ها انگار عادت داریم هر جا میریم اونجا رو به گند بکشیم.. یه روز خدا اومد و ما رو خلق کرد.. بعدش فرستادمون به بهترین جای دنیا.. یعنی بهشت.. طاقت نیاوردیم جای به اون خوبی رو و گند کشیدیم به هر چی بهشت و حوری پریه... نشستیم با شیطون غیبت کردیم و انواع راههای کلک زدن به خدا و نافرمانی رو یاد گرفتیم و بعدش بیرونمون کردن از اونجا..
بعد اومدیم روی زمین... اولش همه چیز خوب بود.. جا زیاد بود برای اینکه هر کی یه گوشه زمین گند بزنه و خرابکاری کنه و کسی کاری به کارش نداشته باشه.. تا اینکه هی یواش یواش تعدادمون زیاد شد.. دیگه این بار گندکاری هامون رو دیگرون هم می دیدن.. اومدیم دور همدیگه جمع شدیم.. نقشه کشیدیم برای اینکه سر هم جنسای خودمونو کلاه بذاریم.. دو رویی رو یاد گرفتیم.. نامردی و نامردمونی رو یاد گرفتیم.. غیبت کردیم.. تهمت زدیم.. کلاه برداری کردیم.. بی غیرت شدیم.. تو کار همدیگه فضولی کردیم.. اووووووه هزار تا کاری رو که تو بهشت فرصت و جراتش رو نداشتیم.. اینجا رو کردیم..
بعد دیدیم انگار زمین کفاف گندکاری هامون رو نمیده... کمبود فضا داره خفه مون می کنه.. انگار به جای وسیع تری نیاز داریم.. رفتیم پرس و جو کردیم.. دیدم یکی دو تا کره دیگه شبیه زمین هست که می تونیم ادامه گندکاری هامون رو منتقل کنیم به اونجا.. مریخ و ماه جای خوبی بودن برای ادامه راه.. اما بعد نشستیم برآورد کردیم.. دیدیم هزینه اش بالا میشه.. تازه اونجا وقت نمی کنی به هزار تا عوضی بازی برسی.. هوا کمه... ممکنه مجبور بشی گاهی به بعضی همراهانت لطف هم بکنی.. ما آدم جماعت هم که از این قرتی بازیا خوشمون نمیاد اصلا... خلاصه اینکه دوباره نشستیم فکری شدیم که چه خاکی بریزیم سرمون...
تا اینکه دوباره یه جای دیگه پیدا کردیم... ایندفعه یه جایی رو یافته بودیم که دیگه قطعا با معضل کمبود جا مواجه نمی شدیم.. از طرفی با آدم های دیگه چشم تو چشم هم نبودیم.. می تونستیم با خیال راحت بشینیم برای همدیگه بد بزنیم و بدبخواهیم و هیچکس هم نیاد جلومونو بگیره... می تونستیم با هم دوست باشیم.. در عین حال به هم بد و بیراه بگیم.. در عین حال چشم دیدن همدیگه رو نداشته باشیم و همزمان با همه اینا.. احساس قدرت و رهبری هم داشته باشیم...
این بار رفتیم سراغ دنیای مجازی.. اومدیم به این دنیای مجازی و شروع کردیم به اینکه گند بزنیم بهش.. خرابش کردیم.. اومدیم باند بازی های دنیای واقعیمون رو اینجا هم راه دادیم.. نشستیم برای خودمون حزب و گروه و دسته و رسته درست کردیم.. نشستیم همدیگه رو گرفتیم زیر ذره بین.. اگر یکی پیدا شد که برای خودش و دلش بنویسه.. رفتیم تیکه پاره کردیم دلش رو.. اگر کسی اومد از آخرین دستاوردهای علمیش بگه.. مسخره اش کردیم.. اگر یکی خواست بیاد و از روزمره هاش برامون بنویسه انگ خودخواهی و خودپرستی بهش زدیم.. اومدیم حتی روابط این دنیای مجازی رو که از طریق کامنت به وجود میاد خدشه دار کردیم.. نشستیم معنا پیدا کردیم برای هر کامنت.. نشستیم به زور برای همدیگه کامنت گذاشتیم.. گرچه این دنیا هم مث خیلی دنیاهای دیگه ای که من و توی "آدم!!!" توش رفتیم پره از خوبی و دوستی و محبت.. اما این دنیا رو هم مث بقیه دنیا لجن مال کردیم.. گند زدیم بهش .. به معنای عام کلمه...
تا کجا می خواهیم پیش بریم؟؟
پ.ن: پستی که حاج باران درباره کامنت ها و انواع و اقسامش نوشته بود... گرچه اصلا معنای بدی نداشت و خیلی هم البته عالی از آب دراومده بود (به عنوان یک پست جدید) ولی دلم رو گرفت از این دنیای مجازی.. یه جوری بدم اومد ازش... حس کردم چقدر بده که آدم حتی دنیای مجازی رو هم پر کنه از ریزبینی ها... چقدر بده که ما هی نشستیم داریم دیگران رو تحلیل می کنیم.. یعنی توی این دنیای مجازی هم یکی نباید بتونه با خیال راحت جولان بده و بره جلو؟..
یه روز تو یه جمع وبلاگ نویسا شنیدم که بعضی دوستامون مثلا با بعضی دیگه مخالفن و به سراغ وبلاگاشون نمی رن.. یا بعضی دیگه اصلا بعضی رو قبول ندارن.. یا اصولا فقط خودشون رو قبول دارن...
یه روز دیگه دیدم که هی نشستیم داریم از همدیگه ایراد می گیریم که تو نباید این مدلی بنویسی.. یا فلان نوع نوشتار غلطه.. یا .....................
دیگه واقعا حوصله ات رو ندارم دنیای مجازی....
پ.ن مهم: مخاطب این پست هیچ فرد حقیقی یا حقوقی خاصی نیست...
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:58 توسط قهوه چي
/
حلقه گمشده سرنوشت
فکر نمی کردم زمانش اینقدر نزدیک باشه... برنامه ریزی در واقع برای یکی دوماه دیگه بود.. ولی انگار دست ما نیست و نبود...
حالا فقط دو روز مونده به مرز سرنوشت.. به اونجایی که انگار همه سربالایی های زندگی به یه نقطه ویژه می رسه.. نقطه ای که سر چند راهه ای مبهم قرار می گیری.. حالا اگر یهو ببینی بیشتر راههای اون چند راهه رو قبلا برای خودت ورود ممنوع کردی و فقط یه راه رو باقی گذاشتی.. و تازه هنوز هم از همه پیچ و خم ها و پستی بلندی ها و خطرات و خوبی های اون یه دونه راه هم خبر نداری و ازش مطمئن نیستی.. اونوقت ... این یعنی بیچاره گی.. به معنای عام کلمه.. یعنی دیگه چاره ای برات باقی نمونده.. انگار قلبت افتاده توی حلقت و هی داره تولوپ تولوپ می زنه.. توی این گیر و دار.. این رو هم داشته باش که برای افتادن توی همین مسیر مبهم و پیچیده هم باید کلی بجنگی تا همراهانت رو راضی کنی..
گاهی فکر می کنم شاید خودم مقصر باشم توی این انتخاب مسیر... شاید اگر قبلا همه راههای این چند راهه رو برای خودم ورود ممنوع نکرده بودم.. الان با وجدان و خیال آسوده تری انتخاب می کردم راه بعدیم رو.. ولی بعضی مواقع هم فکری می شم که نه، انگار همین که با اختیار خودم این یک راه رو باقی گذاشتم و به اختیار خودم بقیه راهها رو بستم خودش کلی مهمه...
اووووووه سرشارم از یه عالمه حس متضاد.. ترس.. اضطراب... نگرانی.. خوشحالی... بغض.. کلافه کی و ....
پ.ن: برام دعا کنید.. یکشنبه روز خیلی مهمی برای منه.. خیلی مهم...
بعد نوشت: اوه نه.. انگار سرنوشت هنوز نتونسته تصمیم نهایی خودش رو بگیره.. باز هم یکی دو هفته وقت خواسته برای اینکه اون ضربه کاری رو وارد کنه.. منم صبر می کنم.. صبر و صبر و صبر...
قهوه چی: احسانه
چای بخور غصه نخور
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:1 توسط قهوه چي
/