بعضی از آدمها جلد ضخیم دارند.
بعضی از آدمها جلد نازک دارند.
بعضی از آدمها اصلا جلد ندارند.
بعضی از آدمها عکس جلدشون با درون متنشون متفاوته.
بعضی از آدمها روی جلدشون هیچ عکسی نیست.
بعضی از آدمها ترجمه شده اند.
بعضی از آدمها تفسیر میشن.
بعضی از آدمها با کاغذ کاهی و نامرغوب چاپ میشن.
بعضی از آدمها با کاغذ خارجی چاپ میشن.
بعضی از آدمها تجدید چاپ میشن.
بعضی از آدمها فقط یک بار چاپ میشن.
بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدمها رونوشت از آدم های دیگرند.
بعضی از آدمها فقط به درد نمایش دادن می خورند.
بعضی از آدمها رو باید خط به خط خوند.
بعضی از آدمها با همون جمله اول ته داستانشون لو میره.
بعضی از آدمها پر هستند از حروف و تصاویر و کلمات و جملات اضافه.
بعضی از آدمها اونقدر طولانی هستند که باید به چند جلد تقسیم بشن.
بعضی از آدمها اونقدر کوتاهن که هنوز شروع نشده تموم میشن.
بعضی از آدمها دیگه اصلا گیر نمیان، جمعشون کردن.
بعضی از آدمها فقط مال داستانهای قدیم و افسانه ها هستند.
بعضی از آدمها همیشه روی پیشخون هستند ولی کسی اونا رو نمی خونه.
بعضی از آدمها رو مردم برای خوندن و فهمیدنشون صف می کشن و توی نوبت می مونن.
بعضی از آدمها مرجع هستند.
بعضی از آدمها منبع هستند.
بعضی از آدمها هر بار که خونده میشن انگار یه نکته جدید و تازه ازشون رو میشه.
بعضی از آدمها هرچی زیر و روشن کنی هیچی از توشون درنمیاد که به درد بخوره.
بعضی از آدمها فقط با اسم و رسم ناشر و موج طرفدارانشونه که سر زبانها می افتن.
بعضی از آدمها اصلا نیازی به خونده شدن ندارن. همون وجودشون کافیه.
بعضی از آدمها حتی بعد از پاره شدن هم دوباره صحافی میشن.
بعضی از آدمها اگر یه قطره چای روشون بریزه دیگه کارآیی خودشونو از دست میدن.
بعضی از آدمها رو برای اینکه بفهمی باید بری اول چندین و چند آدم دیگه رو ببینی و بخونی.
بعضی از آدمها تخصصی هستند.
بعضی از آدمها بخش ها و فصل های مختلفی دارن.
بعضی از آدمها یه تیکه هستند، از یه جایی شروع میشن به یه جایی ختم میشن.
بعضی از آدمها بدآموزی دارن.
بعضی از آدمها عبرت آموز هستند.
بعضی از آدمها دوره دارن، بستگی به رژیم داره که آیا روی پیشخون باشن یا پشت پیشخون.
بعضی از آدمها خسته کننده هستند.
بعضی از آدمها نشاط آور و امید بخش هستند.
بعضی از آدمها کاملا مذهبی هستند.
بعضی از آدمها هجو و هزل هستند.
بعضی از آدمها طنز مخفی توی ته متنشون دارن.
بعضی از آدمها .........
دوستمون آقاي فرداد دولتشاهي لطف كرده و از من خواسته در موج جديدي كه توسط آقاي درويش عزيز آغاز شده شركت كنم و منم از لحظه يا لحظههايي بگم كه ناخودآگاه حضور "او" را از رگ گردن هم به خود نزديكتر ديدهام..
اين حاطره يكي از دهها خاطره ايه كه از حضور "او" در زندگيم دارم و اون رو تقديم مي كنم به همه چاي خورهاي عزيز.. هركدام از شما هم كه لحظه اي حتي، پيام هايي غيبي از حضور او در زندگيتون حس كردين اگر مي خواهيد اونو براي ديگر دوستانتون نقل كنين.. از همينجا از طرف من دعوتيد...
پ.ن: دختر قصه پست قبلي.. اين روزها داره يه آرامش بعد از طوفان رو تجربه مي كنه.. گويي توي همون روزا.. وقتي از طرف اون وكيل اينهمه نامردي مي بينه.. ميره و جريان رو براي عموش كه از بسيجيا و جبهه رفته هاي خيلي قديميه تعريف مي كنه و مي خواد كه عمو كمكش كنه (فكر كنم بهترين راه رو انتخاب كرده بود).. عمو هم بهش ميگه خيالش راحت باشه كه طرف هيچ غلطي نمي تونه بكنه... از اون طرف دختر ما به پسره مي گه كه جريان رو به خانواده اش گفته.. عمو هم زنگ مي زنه به پسره و ازش مي خواد كه براي گرفتن پول بياد سر قرار.. اما پسره با دختر قصه ما تماس مي گيره و به غلط كردن كه بابا من الكي گفتم.. من اصلا فيلمي از تو ندارم... من فقط به اين پول نياز داشتم گفتم اينطوري ازت بخوام برام جورش كني و خلاصه هزارتا فيلم و بهونه كه من اصلا از تو فيلمي ندارم.. اما دختر قصه ما كه ديگه هم آبروش پيش عمو رفته بود و هم به اندازه يه دنيا توي اين مدت غصه خورده بود و گريه كرده بود... راضي نميشه با اين حرفاي پسره.. پسره هم در راه شيراز بوده گويي.. فرداش يهو زنگ مي زنه به دختر قصه ما و گريه و عجز و زاري كه دختر جون تو رو به خدا قسمت ميدم منو حلال كن... منو نفرين نكن و وقتي دختر فصه ما با تعجب ازش درباره اين تغيير 180 درجه مي پرسه پسره ميگه كه در راه شيراز تصادف سختي كرده و لگنش شكسته و مطمئنه كه از نفرين اين دختر چنين بلايي سرش اومده..
خلاصه اينكه الان هم ادعا كرده و قسم خورده كه اصلا اون فيلم رو پاك كرده و هيچ ادعايي هم نداره... چند روز قبل كه داشتم با اين دوستم صحبت مي كردم.. مي گفت ديگه كاري به كارش نداره و فقط واگذار خدا كرده اين پسر رو.. مي گفت هنوز حتي نتونسته نفرينش كنه و راضي به اين تصادف هم نبوده حتي!!.. اما اين جريان.. من فكر مي كنم.. يه تلنگر اساسي به اين دوستم بود.. خودش معتقده كه اين هم يه نشونه از سوي خدا بود.. براي اينكه راهش رو اشتباه داشت مي رفت و خدا انگار نخواست اون به راهي غير از راه حقيقي زندگيش بره... دختر قصه ما اين روزها نه اينكه مقدس و راهبه شده باشه.. ولي حداقل در حال خودسازيه... داره از درون با خودش كنار مياد و اين به نظر من آغاز خيلي خوبي براي ادامه زندگيشه.. من كه براش دعا ميكنم بتونه از پس اين خودسازي يه انسان به تمام معنا بيرون بياد و بتونه از سختي هايي كه تو زندگيش كشيده درس بگيره..
از همه دوستاني هم كه تا امروز لطف كرده و همدردي كردن يا راهكار نشون دادن تشكر مي كنم.. واقعا ممنون...
قهوه چي: احسانه
چاي بخور غصه نخور