تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
دل میرود ز دستم

یادم نمیاد کجا بودم و چرا بودم؟!! اصلا بیدار بودم یا همش یه رویا بود؟!!احساس می کنم عقب موندم از چرخه ی زندگی و باید تندتر از الان حرکت کنم تا شاید بتونم دوباره بهش برسم!!! هروقت باید باشی و بهت نیاز دارم نیستی و حسابی دستم رو تو پوست گردو میذاری!! احساس خوبی ندارم و بیش از قبل به وجودت محتاجم!!

گاهی اوقات که پر میشم از تهی بودن...پر میشم از یه خیال خام...پر میشم از یه تمنای درونی و نامتناهی...پر میشم از یه خواسته ی گنگ و غریب...پر میشم از یه محبت ناب...لبریز میشم از عشق و زنانگی...درست همون موقع خیالت میخزه زیر پوستم و بال میده به رویاهام و گم میشم تو آرزوهام و...

در طی یک عملیات انتهاری (قهوه چی اعظم: انتحاری) و در حالی که ما در سرکار تشریف داشتیم و جیش جلوی چشممان را گرفته بود و عمرا حوصله ی تخلیه هم نداشتیم اس ام اسی از این قهوه چی تنبل (قهوه چی اعظم: همان احسانه بانوی گل و گلاب را می گوید) دریافت نمودیم (قهوه چی اعظم: کردیم درسته بابام جان.. فعل نمودن صرف نمیشه) مبنی بر اینکه برو و قهوه خانه را آپ بنما (قهوه چی اعظم: رجوع شود به قبلی!).ما هم همچون سربازان جان بر کف امام زمان در همان محل کار پستی بنوشتیم و تقدیم نمودیم (قهوه چی اعظم: رجوع شود به قبلی!) به این نو گل باغ زندگی

پ.ن:بخوانید و لذت ببرید...آخرین شاهکار الناز...بدو بدو که تموم شد...باقالی داغ!! لبو تازه.

پ.ن:عمری بجز بیهوده بودن سر نکردیم...........تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

       دل در تب لبیک تاول زد ولی ما.................لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم

بعد نوشت: این قهوه چی اعظم خودمان هستیم که آمده ایم برای سرکشی به ملوکمان ببینیم این رعایا چه دارند می کنند با مشتری های این قهوه خانه. (امضا: احسانه بانو!!)

قهوه چی: الناز متخلص یه "قربون یو"....

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط قهوه چي /

دردی است عین مردن..
با اجازه از استاد اعظم، جناب مستطاب، آقا خره عزیز....

 

 به اینجا و اینجا

 سر نزنید

این بار چای داریم با غصه البته...

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:44 توسط قهوه چي /

تا می توانی زیبا برقص..
این یک هفته هم گذشت... مثل همه هفته های گذشته.. اما نه البته.. کمی کسل کننده تر و طولانی تر.. بیشتر اوقاتش رو خوابیدم.. آخ که چه نعمتیه این خواب... بعضی اوقاتش رو هم فکر کردم... یکی از چیزهایی که بیشتر از همه درباره اش فکر کردم بی خودی زندگی زنهای خونه دار بود.. تصورش رو بکن.. من از ساعت 10 و 11 که می رفتم شرکت تا ساعت 6 و 7 بعدازظهر کلی کار انجام می دادم.. ولی این روزها توی خونه (علی رغم اینکه صبح ها زودتر از معمول و حدود 9 بیدار بودم) تا بیدار می شدم و می شد ظهر و بعد هم ناهار و بعد هم یا اینترنت یا خواب و یهو هیچی نشده هوا تاریک می شد و شب.. و چقدر مسخره و بیهوده تلف می شد اوقات.. حالا به فرض هم که اگر زن خونه دار بودم مجبور می شدم یه وعده غذا هم درست کنم یا احیانا چهار تا رخت بندازم ماشین لباسشویی.. خوب بعدش چی؟
آهان البته روزی یک بار هم با ماشین تو خیابون یه دوری می زدم تا مثلا هوا بخورم.. همون کاری که زنای خونه دار انجام میدن... مثلا میرن خرید یا میرن خونه دوستانشون ... منم همین کار رو کردم توی یکی دو روز از این هفته کذایی ... ولی ... خوب که چی؟ ...
اینا رو برای اون دوستی می نویسم که کامنت گذاشته بود برام: "هرکسی کو دور ماند از اصل خویش.. بازجوید روزگار وصل خویش...." نه دوست من.. چرا فکر می کنی اصل زنها زن بودن توی خونه است؟؟
نمی خوام درباره اش بحث کنم... فقط می خوام بهت بگم درباره این طرز تفکرت بیشتر فکر کن.. شاید چون تو یه خانوم نیستی، دلسوزانه چنین عقیده ای درباره زنها داری.. ولی بهتره یه کم بیشتر فک کنی..
بذارید از اون طرف براتون بگم.. امروز رفتم دفتر... مثل همیشه.. هیچ اتفاقی نیفتاده بود.. کاغذهام همون جا روی میزم بود.. کارها همونها بود.. بدون هیچ تفاوتی.. اصلا انگار تموم این یک هفته کل دنیا متوقف بوده.. اصلا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.. اصولا تا به حال شده فکر کنین اگر نباشین دنیا وا می مونه و بعد از یه مدت نبودن دوباره برگردین و ببینین آب از آب تکون نخورده و دنیا داره روالش رو طی می کنه؟؟؟
آره.. منم به همین نتیجه رسیدم.. مثل وقتی یکی می میره.. آدم ها اصولا فک می کنن دنیا بر مدار اونهاست که داره می چرخه.. اما وقتی می میرن.. یهو محو می شن انگار.. یهو نابود می شن... طوری که انگار از ازل وجود نداشتن...
چقدر ما درگیر این زندگی شدیم؟؟؟
یه جایی سالها پیش این جمله رو خوندم: "... و ما آنقدر در روزمرگی ها خرد شده ایم که تصویر آسمان را در قاب پنجره با یک تابلو اشتباه می گیریم.... یادمان باشد آسمان یک تصویر نیست.. جان دارد، نفس می کشد و.... و ما آنقدر حقیریم که برای رسیدن به اوج آن از یک نردبان حتی کوچکتریم..."

پ.ن با ربط: دوستی سالها قبل برام اس ام اسی فرستاد که هنوز توی گوشیم دارمش و هربار که می خونمش روحی تازه به کالبدم دمیده میشه:
"شاید زندگی آن میهمانی ای نباشد که تو آرزوی دعوت شدن به آن را داشته ای، ولی حال که به آن دعوت شده ای، تا می توانی زیبا برقص"..
و من اومدم تا زیبا برقصم....

پ.ن بی ربط: این شعر شاهنامه* رو خوندید تا حالا؟؟ طفلک فردوسی از همون موقع ها هم آینده ایران رو پیشگویی کرده:

چو بخت عرب بر عجم چیره شد ... همی بخت ساسانیان تیره شد

همان زشت شد خوب، شد خوب زشت ... شده راه دوزخ پدید از بهشت

به ایرانیان زار و گریان شدم ... ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت ... دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت

چو با تخت، منبر برابر شود ... همه نام بوبکر و عمّر شود

تبه گردد این رنجهای دراز ... نشیبی دراز است پیشش فراز

به گیتی نماند کسی را وفا ... روان و زبانها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان ... نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، همه ترک و تازی بود ... سخنها به کردار بازی بود

نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام ... به کوشش ز هرگونه سازند دام

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ... عرب را به جایی رسیده ست کار

که تاج کیان را کند آرزو ... تفو باد بر چرخ گردان، تفو

*(درباره سندیتش اطلاعی ندارم.. این شعر برام ایمیل شده بود!!)

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:39 توسط قهوه چي /

آدمیزاده دیگه..

 آدمیزاده دیگه... یهو دلش می گیره.. یهو می بینه همه نقشه هاش نقش بر آب شده.. یهو چشم باز می کنه می بینه هرچی آجر رو آجر اون قصر رویاهاش گذاشته آجرهای یخی بوده و یه آفتاب نیم روز پیزوری همه اش رو آب کرده... یهو می بینه داره از درد به خودش می پیچه.. از درد حماقت خودش.. از درد اشتباهاتی که حتی هنوز هم جرات نداره درباره اش اعتراف کنه....

آدمیزاده دیگه.. اشتباه می کنه.. حتی وقتی کاملا یقین داشته باشه.. حتی وقتی مطمئن باشه.. حتی وقتی جاده رو مث کف دستش فوت آب باشه... حتی وقتی هزاربار این راه رو تو ذهنش رفته باشه و با موفقیت و ایمان بازگشته باشه...

آدمیزاده دیگه.. یهو شک می کنه.. به خودش.. به ایمانش... به معبودش.. به معشوقش.. به دوستانش.. به فامیلش.. به همه اون چیزایی که روز و شب باهاشون درگیره..

آدمیزاده دیگه.. احمقه.. رویابافه.. همه چیز رو اونطور که دلش می خواد می بینه... شهامت نداره واقعیات رو اونطور که هستند ببینه .. همین هم میشه مایه عذاب و دردسرش.. همین هم میشه مایه بدبختیش که سر بزنگاه مجبور میشه چشم باز کنه و ببینه اونچه رو که تا حالا پرده نقاشی می پنداشت...

آدمیزاده دیگه.. یهو میره تو لک.. یهو میره اون دور دورا.. یهو یادش میاد یه روز بهاری رو تو سالهای دور.. خیلی دور.. یه روز بهاری و زیبا رو که به اندازه تمام عمرش اون روز شاد بوده.. ولی همون روز.. درست همون روز.. مهمترین و عجیب ترین و سخت ترین واقعه زندگیش رقم می خوره که سرنوشتش رو بعدها از این رو به اون رو می کنه.. از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت نمی تونه مثل اون روز بخنده.. هیچ وقت..

 

 

پ.ن: این هفته رو کلهم اجمعین تعطیل کردم.. می خوام هیچ کاری نکنم.. دفتر نشریه نمیرم.. شرکت نمی رم.. برنامه سفر ماموریتی نمی ریزم.. مصاحبه هام رو تایپ نمی کنم.. مطالب شماره بعد رو ویرایش نمی کنم.. حتی وقتی رو که با بدبختی از خیاط اون مزون گرفتم هم کنسل کردم.. می خوام یه مدت نباشم.. اصلا حضورم حس نشه.. می خوام بزنم به رگ بی خیالی.. آی دلم می خواد یه جایی رو که یه هفته آدم نبینم..  آدمیزاد نبینم....

 

قهوه چی: احسانه

چای بخور غصه نخور


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:41 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane