چند هفته متواليه كه من و مهران هر هفته با هم بحثمون ميشه... ميدونيد سر چي؟؟ سر اينكه من حوصلهام سر ميره.. به مهران ميگم بيا بريم بيرون.. مهران از من ميپرسه كجا بريم.. من بهش ميگم اينقدر اين سوال احمقانه رو نپرس... ميگه خوب تو يه جواب عاقلانه براي اين سوال احمقانه پيدا كن.. من يه ساعت فك ميكنم ميبينم هيچ جا رو نداريم كه بخواهيم يه ساعت بريم تفريح كنيم...
يا مجبوريم مثل اين علافها (الافها؟) با ماشين توي خيابونهاي هميشه شلوغ دور بزنيم و الكي بنزين بسوزونيم.. يا نهايتا بريم يه رستوران و يه چيزي بخوريم.. گاهي هم مثل اين مونگولا ميريم يكي از فروشگاههاي بزرگ و پرسه ميزنيم و به گرون بودن همه چيز غر ميزنيم.. همين...
حالا مثلا هرچند ماه يكبار هم بتونيم بريم سرزمين عجايب و بولينگ بازي كنيم.. اونهم براي يك ساعت بازي بايد ۲۰ هزارتومن بديم.. واقعا توي شهر به اين بزرگي.. آدم چه جوري ميتونه تفريح كنه؟
اونقدر آدمهاي اطرافمون مزخرف و بيخود شدن كه حتي دلمون نميخواد با يه زوج ديگه بريم بيرون.. يا بايد عشوههاي خركي خانوم مقابل رو تحمل كني كه داره پز چكمه ساق بلندش يا پالتوي فلان قيمت رو بهت ميده يا طرف تا باهاش دوتا سلام و عليك ميكني به فكر تيغ زدن جيب مباركت ميافته...
خلاصه اينكه اگر كسي راه حلي داره براي تفريحات سالم و مناسب براي يك زوج جوون!!! لطفا اطلاع بده..
پ.ن1: از امروز بوي سال نو داره مياد.. خصوصا براي من ... خصوصا براي "منزلي"ها... آخرين شماره امسال رو هم تموم كرديم و با سلام و صلوات فرستاديم چاپخونه...
پ.ن۲: مثل برق و باد گذشت امسال.. با اونهمه فراز و نشيب.. با اونهمه اتفاقات ... انگار نه انگار كه يك سال گذشته.. انگار همين ديروز بود كه سال ۸۷ شروع شد و ما مرتب توي هول و ولاي برگزاري مراسم نامزدي و از اين كارا بوديم... حالا بايد دوباره بدويم براي مراسم عروسي.. چقدر مسخره است اين زندگي...
پ.ن۳: آمارم رو پاس كردم بالاخره.. اما.. فك كنم مدركم معادل ميشه.. فقط تا پايان بهمن فرصت دارم پايان نامهام رو ارائه بدم و ازش دفاع كنم.. اما حتي يك كلمهاش رو هم ننوشتم..
پ.ن۴: نمايشگاه بينالمللي مدكس... سالن ۳۸ آ (نشد آ رو انگليسي بنويسم)... غرفه مجله "منزل" يادتون نره.. كارشناسان دكور.. از ساعت ۱ تا ۴ مشاوره رايگان ميدن...
پ.ن۵: يه نشست كوچولوي دوستانه داشتيم توي هفته گذشته.. با الناز و آرايه... دوستم اومد ازشون.. همونطور كه از قبلها ميدوستيدمشون... من هم از الناز تشكر ميكنم كه باعث شد من و آرايه كه تنها دو- سه تا كوچه با هم فاصله داشتيم همديگه رو ببينيم....
زياده عرضي نيست....
قهوهچي: احسانه
چاي بخور غصه نخور