تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
سفر به ديار يار...
سلام...

دارم ميرم مكه... روز چهارشنبه.. هنوز هم نمي‌دونم چطوري شد كه دوباره اينطور قسمتم شد كه برم..

اميدوارم لياقت و معرفت دركش رو داشته باشم...

حلاليت مي‌طلبم از همه‌تون....

خداحافظ

 

وقتي برگشتم........

بعدنوشت: سلام.. برگشتم.. جاي همه خالي.. خوش گذشت ... و البته خوب جايي هم رفته بودم.. اما اين بار ا دفعه اول خيلي فرق داشت... هنوز خودم تو گير و دار دركش هستم.. پس بهتره تا خودم نفهميدم جريان رو زياد افاضات نكنم.. براي همه دعا كردم.. همه اونايي كه مي‌شناسم و نمي شناسم.. اگر خدا قبول كنه..

ممنون از همه دوستايي كه اومدن اينجا... قسمت خودتون بشه مادر...

قهوه‌چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:38 توسط قهوه چي /

سالي كه نكوست....
برداشت اول
شنبه/ ۱۵ فروردين سال ۱۳۸۸/ ساعت ۱۱ صبح/نماي بيروني/ پمپ بنزين

صبح اول وقت (ساعت حدود 10 و نيم) شال و كلاه كردم كه برم سر كار و سال جديد رو با خوبي و خوشي آغاز كنم... ديدم آمپر بنزين يواش يواش داره مي كشه پايين و يه خط مونده تا تهش هم درآد.. اينه كه رفتم توي پمپ بنزين سر راه .. با كمال تعجب ديدم پرنده پر نمي زنه ... خوشحال و سرخوش رفتم داخل لاين و مقابل يكي از پمپ ها توقف كردم.. كيف مدارك رو درآوردم تا كارت بنزين رو بدم به مسئول پمپ.. هرچي گشتم كارت نبود كه نبود.. توي كيفم رو گشتم.. توي داشبورد.. زير صندلي... نخير.. نبود.. سر ابوقراضه رو كج كرديم و با سري افكنده و چهره اي ضايع رفتيم سمت دفتر مجله.... با خودم گفتم بي خي خي... احتمالا توي اين يكي كيفم جا مونده.. اما خداييش روز اول كاري تو سال جديد... بدجور خورد تو حالم...

برداشت دوم..
همان روز شنبه/ ساعت 11 شب/ نماي داخلي/ طبقه بالاي منزل

نشسته بودم پاي كامپيوتر و داشتم بازي مي‌كردم.. همسايه آزاري.. خيلي بازي باحاليه.. اگر كسي ورژن جديدش رو داره خبرم كنه.. توي گير و دار آزار اين آقا گندهه بودم كه ديدم مامان داره از پايين هوار مي‌زنه.. پله‌ها رو دوتا يكي رفتم پايين ديدم بابا وسط هال افتاده سياه و كبود.. مامان هم داره بالاسرش هوار مي‌زنه.. با يه حركت ژانگولري (جانگولري؟) پريدم پايين پله‌ها و مامان رو زدم كنار.. طفلي بابا نمي تونست نفس بكشه.. عينهو اينايي كه خداي خونسردي و آرامش هستن ايستادم بالاسرش و مث خانوم دكترا!!! بهش توصيه مي كردم كه سعي كنه اروم آروم نفس بكشه.. بعداز 5 – 6 ثانيه يه نفس عميق كشيد و به خير گذشت.. دو سه روزي بود كه حال بابا مساعد نبود... حالا من بيچاره بنزين هم ندارم بابا رو برسونم دكتر.. زنگ زديم برادر بزرگه كه خونه‌اش نزديك‌تره.. اومد و راهي اولين بيمارستان نزديك خونه شديم...

برداشت سوم..
همان شب/ ساعت 12/نماي داخلي/ بيمارستان

مامان دل توي دلش نبود.. دكترا وقتي نوارقلب بابا رو گرفتن همه هجوم بردن توي اتاق .. هركي داشت يه آمپولي.. سرمي.. دستگاهي چيزي بهش وصل مي‌كرد.. بابا نه قند داره نه چربي خون.. نه كلسترول نه فشار و كلا اصولا هيچيش نبوده تا حالا.. اما دكترا اعلام كردن كه عضله شوك دهنده قلبش از كار افتاده و بايد باتري بذارن توي قلبش.. فعلا براي باتري موقت اعزامش مي‌كنن يه بيمارستان ديگه..

برداشت چهارم
باز هم همان شب/ البته ساعت 4 صبح/ نماي داخلي/ يه بيمارستان ديگه

من و مامان و داداش بزرگه پشت در اتاق كت لب نشستيم.. دارن باتري موقت كار ميذارن.. وقتي بابا رو آوردن هنوز باورش نمي‌شد قلبش مشكل داره.. هنوز داشت مي‌گفت: « بابا اينا اشتباه مي‌كنن من معده‌ام درد مي‌كنه!»

برداشت پنجم
روز يكشنبه/ 16 فروردين/ساعت 11 صبح/ نماي بيروني/اداره پست

شب قبل ساعت 5 صبح رسيديم خونه .. تا بيدار شدم كلي دنبال كارت سوختم گشتم.. نبود كه نبود.. با خودم گفتم لابد يه جايي افتاده توي خونه .. ولي كي حال داره بگرده.. برم بسوزونمش تا يكي جديد برام بياد.. بعد از اينكه كلي توي صف بانك معطل شدم ساعت 2 رسيدم پستخونه.. لعنتي اين كارمند باجه داشت مي مرد تا كارها رو راه بندازه... يه باجه ديگه اعلام كرد كه اگر كسي مي‌خواد پرينت كارت سوختش رو بگيره بياد... منم با اطمينان قلبي رفتم جلو و گفتم از اول اسفند به من پرينت بده ببينم واقعا كارتم گم نشده باشه... بعداز 2- 3 دقيقه ديدم آقاهه داره با يه لبخند مليح به من نيگاه مي‌كنه.. انگار ميخواست يه طوري بهم بگه كه پس نيفتم.. پرسيد خانم چقدر بنزين توي كارتت داشتي.. گفتم دقيق نمي دونم ولي زياد بود... گفت ولي من مي‌دونم.. شما 540 ليتر از قبل داشتي 300 تا هم شب عيد بهش اضافه شده كه ميشه 840 تا.. كلي ذوق كردم از اينكه اينهمه بنزين دارم .. پسرا و دخترايي كه اطرافم بودن داشتن با حسرت نگاهم مي‌كردن.. مي تونستم حدس بزنم كه الان همه شون آرزو مي كنن يه كارت سوخت مثل مال من داشته باشن.. توي همين احساس خوشايند بودم كه يارو در ادامه جمله‌اش گفت.. ولي يه نفر مرتب از كارتت استفاده مي‌كنه تا حالا بيشتر از 700 ليتر رو مصرف كرده و الان شما فقط 109 ليتر توي كارتت مونده... خنده رو لبم ماسيد.. همونطور خشك شدم سرجام..اصلا باورم نمي‌شد.. توي تمام ايام عيد يكي داشته با كارت سوخت من صفا مي‌كرده و من دلخوش از ذخيره اون بودم.. پرينت رو كه ديدم متوجه شدم از روز 20 اسفند كارت من گم شده و طرفي كه پيداش كرده حسابي باهاش حال و حول كرده..
حالا همه اينا يه طرف.. كي اعصاب داشت با اين مهران سر و كله بزنه؟؟ طفلك بيشتر از 100 بار بهم تاكيد كرده بود كه براي كارتم رمز بذارم و هربار من شونه خالي كرده بودم.. اوه اوه.. حالا بايد يه هفته غرغرهاش رو تحمل كنم كه آره تو اصلا به من و حرفام اهميت نميدي.. من هرچي ميگم تو گوش نمي كني و از اين حرفا...

خلاصه كلوم اينكه اولين 24 ساعت بعد از تعطيلات ما همچين رنگي شد رفت پي كارش.. موندم كه بقيه سال رو چطوري طي كنم...

پ.ن: قلب بابا به باتري موقت جواب نداده و قراره فردا عمل بشه تا باتري دائم كار بذارن.. خداروشكر زود به دادش رسيديم..


قهوه‌چي: احسانه


چاي بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:36 توسط قهوه چي /

روز از نو....
سلام.. سال نو به همه‌تون مبارك.. آرزوي برآورده شدن بهترين آرزوهاتون رو در سال جديد دارم:

ترشيده‌ها برن خونه بخت!!(قابل توجه الناز)... ژيگولوها دو قرون پول بياد ته جيبشون(اين مخصوص پسراي مو سيخ سيخيه)... اجاق كورا دامنشون پر از جيش بچه بشه(اينم براي رها جونم)... عاشقا به ديدار معشوقشون نائل بشن (اصلا منظورم آرايه و خاتون نيست)... غرغروها و شيكم گنده‌ها يه كم سامون بگيرن (كي گفت حاج باران رو مي‌گم؟؟)....مامانيا بچه‌هاشونو اينقدر لوس نكنن (اين رو ديگه با نيكو مامان بودم).... سفر كرده‌ها از سفر بيان (اين حاج واشنگتن و مشتي ماشالله هنوز خواب زمستوني هستن؟؟).... قيمت آهن حسابي بره بالا !!!! (رضا ۵۳.. نبوووووود؟؟؟)..... همه عينكي‌ها لنز بذارن (سيامك و بهروز بخونن لطفا).... راننده‌ها خلاف نكنن (پروانه هيچستان بالاخره رفت دادگاه مدني؟)خلاصه اينكه همه‌تون خوش باشين... 

عرضم به حضور انورتون كه .... عجب نوروز مسخره‌اي بود امسال.... اون از تحويل سال بيمزه و يخش كه بعدا فهميديم به خاطر فوت زود هنگام همسر آقا بوده... (بيچاره رو عين شوهرش دو- سه روز گذاشتن فريزر).... اون از برنامه‌هاي مزخرف صدا و سيما... اونم از فك و فاميل كه از بس ديديمشون دلمون به هم خورد...

و اما... كارهاي مفيدي كه قهوه چي اعظم در سال جديد انجام داده:

۱- بالاخره بعد از يك سال... اتاق بي نواي من هم تميزي و مرتب بودن رو به خودش ديد.. البته فقط براي دو- سه ساعت...

۲-سريال لاست رو آغازيديم... شبها از ساعت ۱۲ تا ۴ صبح و بعدازظهرها از ساعت ۲ تا ۶ و گاهي ۷..

۳- زمان خواب روزانه: از ۴ صبح تا ۱ بعداز ظهر

۴- اولين سفر با قوم ظاله... فكرشو بكن.. رفتم شمال با چادر!!!!!!!!!!..... البته منظورم چادر مسافرتي نيست.. چادر مشكي ميتسوبيشي هديه پدرشوهر جان... :دي

۵- ..... اين رو يه هفته ديگه اعلام مي كنم.. الان زوده...

۶- جمع آوري عيدي به مبلغ ۲۰۰ هزارتومان...

۷- اما يه كار خيلي خيلي مهم‌تر توي سال نو انجام دادم.... امسال با خودم عهد كردم كه همه كينه‌ها و رنجيدن‌ها و ناراحتي‌ها رو از خودم دور كنم... توي تمام زندگيم فقط با دو نفر مشكل داشتم... اولي ستون‌هاي زندگيم رو لرزونده و دومي پاچه ورماليده‌‌ترين موجوديه كه تا حالا توي عمرم رويت كردم... اما از ابتداي امسال... هردوشون رو بخشيدم.. روحم رو از بست‌هاي آهني كينه خالي كردم... قلبم رو آزاد كردم تا فقط بتونه خوبي‌ها رو حس كنه.. اينا رو شعار نميدم.. واقعا چنين حسي دارم و راضيم....

ما كلا مخلصيم....

قهوه‌چي: احسانه

چاي بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:41 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane