تهران اين روزها با همه سي سال گذشته فرق داره... صبحها سكوت مرگباري توي خيابونها حاكمه و عصرها حضور مرگبارتر...
اين روزها مرتب لعن و نفرين ميكنم اونايي رو كه دو دستي به صندلي قدرت چسبيدن و دارن نظاره گر كشته شدن جووناي اين مرز و بوم ميشن.. در حالي كه با يه حركت.. با يه تصميم درست.. همه چيز حل و فصل ميشه... درايتي نيست اين روزها توي سران مملكت... سراني كه سي سال آروم آروم خوردن و چپاول كردن و حالا اونقدر شكمشون بزرگ شده كه اگر هم بخوان نميتونن از جاشون تكون بخورن...
نداهايي كه اين روزها دارن پرپر ميشن كم نيستن توي مملكت ما... اونا نداهاي آسماني هستن كه دارن بر دل زنگار بسته ما نازل ميشن تا بلكه كمي به خودمون بياييم... اما كاش بهاي نامردي و نامردماني دولتيها و دولتمردها رو نداها پس ندن.. كاش خدا كمك كنه به اين جوونا... كاش...
پ.ن: از اونجايي كه اصولا همه چيز زندگي من قراره تبديل به واقعه تاريخي بشه.. بهتون قول ميدم.. روز ۱۱ تير كه قراره عروسي من باشه... توي تاريخ ثبت ميشه.. احتمالا همون شب حكومت نظامي اعلام ميشه و هيچ كس جرات نميكنه توي مراسم من شركت كنه... اين خط.. اين هم نشون...