تبليغاتX
چاي بخور غصه نخور
مي‌توانم انتخاب كنم كه...
نمي‌خواستم اين بار واردش شوم... طعم گس و تلخ آن را قبلا بارها و بارها چشيده‌ام.. اين بار با خودم عهد كرده بودم كه بشوم مثل مردم عادي.. مثل شيرين همسايه طبقه بالايي زهرا ... هموكه همسرش سپاهي است و هرچه او بگويد برايش حكم اول و آخر را دارد.. يا مثلا مثل مادر سميرا كه تنها سند محكمه‌پسندش خانم‌جلسه‌اي و مبلغ مذهبي‌اي است كه هرماه براي ختم انعام به منزلش مي‌آيد. اوه يادم رفت مادربزرگم را بگويم.. راه مي‌رود مي‌گويد آقاي مسجد ما اين را گفت، آقاي مسجد ما آن را گفت...
چه مي‌دانم... مگر من چه فرقي با آنها دارم؟.. مگر دفعه قبل كه اينهمه حنجره‌ام را پاره كردم .. اينهمه توضيح واضحات دادم.. اينهمه ادله و برهان آوردم... كسي گوش كرد؟؟ مگر آن دفعه با خودم عهد نكردم كه اين مردم لياقت‌شان همين است و بايد بر همين منوال زندگي بگذرانند؟؟ پس چرا دوباره اين دو سه هفته خوره به جانم افتاده؟؟ چرا مرتب فكر مي‌كنم اگر نگويم و ندانند فاجعه به بار مي‌آيد؟ چرا اينهمه نگرانم؟؟ مگر آن دفعه يك هفته تمام بيمار نشدم و گوشه خانه نيافتادم؟؟ به چه كسي برخورد؟؟ چه كسي پرسيد چرا؟؟ بعدش چه؟؟ مگر نه اينكه ظرف چهار سال هرقدر بلا سرمان آمد هيچ نگفتيم؟؟ مگر نه اينكه آبرويمان در دنيا رفت و كك كسي هم نگزيد؟؟ مگر نه اينكه اينهمه دروغ شنيديم و عادتمان شده دروغ شنيدن؟؟
من هم مي‌دانم.. همه مي‌دانيم كه در نهايت دست همه ايادي اين نظام داخل يك پياله مي‌شود.. من هم مي‌دانم بيش از 70 درصد همه اين جنجال‌ها بازي و سياه‌بازي است و تنها فرق همه اين نامزدها در ادبياتشان است كه يكي مودبانه‌تر و ديگري شارلاتان‌تر.. اما كرامت انساني چه مي‌شود؟ چگونه است كه اينهمه آمار و ارقام دروغ به خوردمان دهند و ريشخندمان كنند و باز هم بگوييم عيبي ندارد؟
وقتي دوسال قبل عطاي روزنامه‌نگاري را به لقايش بخشيدم و مجله «منزل» را استارت زدم خيلي‌ها به من زنگ زدند.. دوستانم.. هم‌صنفي‌هايم.. همكارانم... همه متعجب شده بودند.. همه مي‌گفتند دختر تو كه فشفشه خاموشي.. تو كه اگر ننويسي و نگويي بيمار مي‌شود.. تو چرا از سياست دست كشيدي؟؟ خنديدم و به همه گفتم از حجم و فشار كار خسته شده‌ام و مي‌خواهم مدتي در فضاي آرام دكوراسيون قلم بزنم.. خداراشكر.. از انتخابم راضيم... مگر من مي‌توانستم در دولت ظلم و جور روزنامه‌نگار باشم و هيچ نگويم و هيچ بلايي هم سرم نيايد.. من روزنامه‌نگاري را در دوره اصلاحات آموختم.. اصولا اصلاح‌گرايانه قلم زده‌ام.. حال بنشينم و مجيزگوي دولت اصولگراي بي‌اصول شوم؟؟؟ نه من نمي‌توانستم.. من چطور مي‌توانستم در مجلس بنشينم و مصوبه‌هايي را يادداشت كنم كه قرار بود آوار شود بر سر مردم كشورم؟؟
بگذريم.. من گذشتم.. من فرار كردم.. من از حرفه‌ام.. از عشقم.. از همه علائقم در نوشتن و افشاگري دست كشيدم چون ناتوان بودم.. چون نمي‌توانستم مجيز گو باشم و از سويي نمي‌خواستم هم‌داستان اصلاح‌طلبان افراطي شوم.. من اصولا افراط و تفريط را نمي‌پذيرم.. همانقدر كه معتقدم اصولگرايان دچار تفريط و بي اصولي شديد هستند، برخي اصلاح‌طلبان افراطي را برنمي‌تابم..
اوه.. چقدر طولاني شد.. انگار حالا آمده‌اند با طبق و ساز و دهل و از من خواسته‌اند تا لطف كرده و به اريكه سردبيري فلان روزنامه وزين كشور بنشينم.. نه.. اينها را نگفتم كه خودم را تحويل گرفته باشم.. اينها را گفتم كه بگويم قرارم بود با خودم كه از سياست كنار بكشم.. اما چه كنم كه ذاتم روزنامه‌نگار است و اين حرفه حتي اگر به آن مشغول نباشم با گوشت و خونم آميخته.. اين شبها عجيب دلم مي‌سوزد براي مردمان ساده‌دل..
همانطور كه آن روزها... وقتي دولت به شهرستان و استان محرومي سرك مي‌كشيد و ادعا مي‌كرد با دست پراز آنجا برگشته دلم براي همه ساده‌دلاني كه فكر مي‌كردند رئيس دولت براي خدمت به آنها به شهرشان سرك كشيده است دلم مي‌سوخت.. يك بار حتي وهم برم داشت.. با خودم گفتم نكند من هم دچار افراطي گري شده‌ام و دولت را فقط به خاطر اينكه با مرام من هم‌مسلك نيست توبيخ مي‌كنم.. از خودم پرسيدم دولتي كه در هر استان بيش از يكصد مصوبه و پروژه اجرايي دارد واقعا دارد خدمت مي كند لابد.. رفتم سرك كشيدم به يكي از مصوبات سفرها.. اوه خدايا.. دولت اعلام كرده بود كه مثلا 70 پروژه در سفر به فلان استان تصويب شده است. پروژه‌ها شامل موارد ذيل بود:
خريد 15 دستگاه تراكتور براي كشاورزان فلان استان (اين شد 15 پروژه)
ساخت 12 واحد مسكوني (درقالب تعاوني- مثلا يك ساختمان 12 واحده) براي معلمان فلان شهرستان (اين شد 12 پروژه)...
و همين‌طور بگير و برو جلو.. سازندگي كدام بود؟؟ واجبات و لازمات مردم بيچاره را با ساز و دهل تبليغاتي به خودشان واگذار مي‌كردند و مي‌گفتند دولت دارد كار مي‌كند...
سفرهاي خارجي را هيچ نمي‌گويم.. افتخار ما چاوز است كه با او توانسته‌ايم مراوده برقرار كنيم...
اقتصاد داخلي را نيز درباره‌اش تخصص ندارم كه بگويم اما نامه هاي مكرر 40 و 70 و 80 اقتصاددان را در هشدار به دولت به خوبي به ياد دارم... آنقدر مي‌فهمم كه چهار سال قبل مي‌توانستم با 26 ميليون تومان يك آپارتمان 53 متري نزدیک مادرم بخرم و امسال درست در بحبوحه انتخابات كه تازه قيمت‌ها به شدت نزول كرده است و اين هم كاملا تبليغاتي است، توانسته‌ام با 90 ميليون يك آپارتمان 68 متري در جنوب شهر بخرم.. تفاوت‌ها را خيلي مي‌فهمم..
سرتان را درد نمي‌آورم.. نمي‌خواهم بگويم قرار است ميرحسين موسوي بيايد و بشود ناجي ما.. همه مي‌دانيم كه اولا گندهايي كه چهارسال اين دولت برسر كشور زده به سادگي‌ها پاك نمي‌شود و ثانيا اصولا نمي‌شود يك كشور جهان سومي مثل ايران با اين مردمان را به اين زودي‌ها درجاده پيشرفت قرار داد... اما نمي‌توانم اينهمه دروغ بشنوم.. نمي‌توانم اينهمه ريشخند را تحمل كنم.. نمي‌توانم كرامت و شرافت انساني‌ام را اينطور زيرپا لگد شده ببينم..

حداقل مي‌توانم انتخاب كنم كه ديگر احمدي‌نژاد رئيس جمهور كشورم نباشد..

قهوه چی: احسانه

چاي بخور غصه نخور

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:20 توسط قهوه چي /

 
ehsane
ehsane